تبليغاتX
گریه سهم دل تنگه


موزیک وبلاگ گریه سهم دل تنگه

Free Site Counter
Free Site Counter
نمی خوام که تو تاریکی من تو حروم بشی...
 یه فرشته دیگه به فرشته های زمینی اضافه شد
 

 

 تازه گیها شنیدم یکی از دوستام که مثل خواهر می مونه عمه شده

آبجی خانم مبارک باشه 

 فکر کنم اسمشم علی باشه

ای علی بن الرضا  خوش اومدی ولی مواظب خودت توی این دنیای بی در و پیکر باش که فرشته ها رو شکار میکنند

قدم نورسیده مبارک

واینم هدیه ما به خانواده محترم علی کوچولو

یه  سایت پر از آهنگ

همین جا کلیک کن

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 آخرین کلام من و خداحافظ همگی

سلام

نمیدونم چی بگم...

شاید مطلب ذیل آخرین مطلبی باشه که  من می نویسم ؛ حس نوشتنو دیگه ندارم ؛  راستش این حسّو از من  گرفتند...

میخوام یه مدت بگیرم استراحت کنم.  اگردوباره حس درد دل کردنو داشتم یا گوش شنوایی در وجود خودم دیدم برمیگردم گرچه بعید میدونم تا اون موقع داداش عزرائیل مجالی بده.....

خب به هر حال هر اومدنی رفتنی داره  و بعضی از رفتنها بازگشت هم داره و بیشتر وقتها هر رفتنی فقط یه مشت خاطره داره...

که فکر میکنم رفتن من با خاطره همراه بشه...

واقعیتش می خواستم این برگ کهنه ( وبلاگ ) رو بسوزونم تا دیگه هیچی ازش باقی نمونه...

ولی دیدم بهتره این دفتر مشقو  رو بدم به کس دیگه تا مشقاشو بنویسه و  از روش برای بقیه رهگذرها  بخونه...

آخه سزا ندیدم حالا که من محل گذر خودمو عوض کردم تابلوهای این گذر رو فنا کنم ....

گفتم بهتره این علائم راهنمایی رانندگی جاده تنهایی باشه شاید به درد باقی رهگذران بخوره.....

اینم راسته آادمها موقع رفتن یا ساکت میشند و یا میگیرند توی گوشه ای تنها می شینند ...

بعضی وقتها هم موقع خداحافظی پر چونگی میکنند تا حرفی باقی نمونه.....

خب منم میخوام پرچونگی کنم وتمام حرفمو توی همین دوتا پست آخر وبلاگ بزنم بعد یا علی مدد شما

خوب یادمه نزدیک غروب بود که دست به قلم شدم واین یک صد ویک جمله را بدون وقفه نوشتم  حتی یکبار هم به تصحیح لغتی نپرداختم هر چه به ذهنم میرسید در آن واحد مینوشتم که آخرش شد یک صد و یک جمله ی بی معنا

یکصد و چند جمله

برای تو میشود ستارگان را هدیه آورد

برای تو میشود تمام عمر را  دوید

برای تو میشود خوشه های انگور را چید

برای تو میشود شاخه های شقایق را درون کاغذی پیچید

برا ی تو میشود خود را فراموش کرد

برای تو میشود یاس سفید را بوئید

برا تو میشود به غصه ها خندید

برای تو میشود صبح اساطیری دید

برای تو ی میشود ماه شد وتابید

برای تو میشود شبانگاه به مانند ابر بارید

برای تو میشود مثل ستاره سو سو کرد

برای تو میشود بنفشه ها را عاشق کرد

برای تو میشود اشکهای نقره ای ریخت

برای تو میشود خود را به شاخ ماه آویخت

برای تو میشود ار پشت دیوار عبوس دست تو را صدا کرد

برای تو میشود کهکشان مهر را طی کرد

برای تو میشود اسیر آرزوهای محال نبود 

برای تو میشود می در جام ساقی بود

برای تو میشود رویایی داشتن

برای تو میشود کسی را دوست داشتن

برای تو میشود چشم بر حقایق بستن

برای تو میشود از غم دلواپسی ها رستن

برای تو میشود در پشت دیوار حسرت آهی کشیدن

برای تو میشود با خیال خوش در افلاک پرکشیدن

برای تو میشود شعری سرودن

برای تو میشود با تو

با تو میشود سردی زمستان را حس  نکرد

با تو میشود با هر برنده خاری آشتی کرد

با تو میشود طعم تلخ حقیقت را شیرین کرد

با تو میشود  بر وا­ژ­ه­های سرد زندگی پشت کرد

با تو میشود با هر غروب سنگین شد وگریه کرد

با تو میشود دل بی نصیب را شکیب کرد

با تو میشود کلام رندانه را معنا کرد

با تو میشود آسمان تیره وتار را روشن کرد

با تو میشود پیوند عشق مرز درخشندگی را حس کرد

با تو میشود دل به دریا زدن

با تو میشود پشت پا برغم دنیا زدن

با تو میشود بی تو بودن

بی تو میشود بلور بغض را شکستن

بی تو میشود همچون تاری گستتن

بی تو میشود خسته شدن، غمیگن شدن

بی تو  میشود مجنون شدن، حیران شدن

بی تو میشود در قعر چاه عشق ناله زدن

بی تو میشود ضجه زدن ، چنگ بر گلو زدن

بی تو میشود داغ فراق بر سینه زدن

بی تو میشود سوختن و ساختن

بی تو میشود رفتن و مردن

بی تو میشود درکنار ساحلی خیمه زدن

با صدفها بر سر زدن

بی تو میشود زندگی کهنه شدن

بی تو میشود  در ایستگاه مرک منتظر شدن

بی تو میشودگریان شدن، رسوا شدن

بی تو میشود از آه و افسوس شیدا شدن

بی تو میشود مرگ؛ افسون شدن

بی تو میشود در شعله ها ی شمع سوختن

بی تو میشود لب برحقایق دوختن

بی تو میشود آّبادیه ویران شده

بی تو میشود بالهای سوخته شده

بی تو میشود همچون گلی پرپر شدن

بی تو میشود چشمانی بی سو شدن

بی تو میشود با شاخه های پیچک همسو شدن

بی تو میشود آغاز انتهای زندگی

بی تو میشود افسردگی ، درماندگی

بی تو میشود ایام خاموشی

بی تو میشود شادی به دست فراموشی

بی تو میشود نبود یک ستاره در هفت آسمان

بی تو میشود خزان زندگی در بهار

بی تو میشود شاخه های تاک بی­بار

بی تو میشود زندگی ترسو واهمه

بی تو میشود ناشکیبی ، گلایه از همه

بی تو میشود اندوه شب در صبحگاه

بی تو میشود فصل سوزان گریه­ها

بی تو میشود چوب لای چرخ زندگی

بی تو میشود پایان آهنگ پرشور عشق وزندگی 

بی تو میشود قفل بر در خوشبختی زدن

بی تو میشود تهمت زشتی بر خوبی زدن

بی تو میشود مرگ شیرین­ترین جرعه زندگی

بی تو میشود سر خوردگی از زندگی

بی تو میشود نیستیٍ هر هستی

بی تو میشود پایان سرمستی

بی تو میشود دل بی تاب وتوان

بی تو میشود گونه بستر رود روان

بی تو میشود مرک قدیسین پاک

بی تو میشود صورت بیمار بر خاک

بی تو میشود شب، سرد و نمناک

بی تو میشود قاصدکهای یخ زده

بی تو میشود هر چه خواهد شد باداباد

بی تو میشود درهای دل بسته شدن

بی تو میشود از زندگی خسته شدن

بی تو میشود در درون پنهان شدن

بی تو میشود نغمه­های بی صدا در التهاب لحظه­ها

بی تو میشود بی هراسی از مرگ

بی تو میشود فراق عشق سترگ

بی تو میشود گل سرخی به زیر برفهای سرد و منجمد 

بی تو میشود دردهای بی شفا

بی تو میشود گریه­های مردی در سماع

بی تو میشود کبوتری پشت سیم خاردار

بی تو میشود نوای پر سوز در ماتم دلدار

بی تو میشود خاموشی آن خنده­ها

بی تو میشود آتش زدن بر انبار غصه ها و گریه ها 

بی تو میشود گلی پرپر به روی دستها

بی تو میشود این صدوچند جمله­ام بی معنای بی معنا!!!!

 

چنانچه کسی مایل است مدیریت  این وبلاگ را بعهده بگیرد  به  اطلاع برساند تا  مدیر  وبلاگ کد کاربری و رمز عبور را در اختیار فرد مورد نظر قرار دهد.

امیدوارم که همیشه خوش وخرم وموفق باشید.

 با آرزوی برآورده شدن آرزوی شما  یا علی مدد و سه تا نقطه...

 

خدا حافظ همگی  یا علی مدد

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 کار من شده بند زدن تکه های دل
 

میخوام حرفی رو بزنم که هیچ وقت به کسی نگفته بودم جز خدای خودم

یه درد دل ساده و یه جواب برای همه سؤالات رهگذران که از کنار من میگذرند..

 

       

  

 

دیروزجمعه بود  و بعد از مدتها رفتم فوتبال ....

 

جمع همه جمع بود بعضی ها رو خیلی وقت میشد ندیده بودم خلاصه یه احوالپرسی  گرم

 

کردیم  و مشغول بازی شدیم ...

 

 

قرار بر این شد به ترتیب سن از بزرگ به کوچک دروازبان انتخاب کنیم ,که یکدفعه یکی گفت

 

تو از همه بزگتری اول تو... بقیه هم تصدیق کردند.

 

یکدفعه شوکه شدم !!  آخه چطوری بگم که چه حالی پیدا کردم ...

 

نه به خاطر اینکه دروازه بایستم به خاطر اینکه چقدر پیر نشون میدم...

 

خلاصه بعد از کلی چونه زدن و تاریخ تولدرو کردن  معلوم شد  که من نفر سوم برای دروازبانی

 

میشم اخه بعضی­ها هستند که 25؛ 27- 28 سالشونه من 22-23 تازه شدم.....

 

همین که داشتم بازی میکردم یه وقت سر گیجه پیدا کردم و یه مقدار سرفه

 

یکی اومد و گفت  چرا اینقدرنفس نفس میزنی؟ چرا اینقدر  خسته  و کسلی و خواب آلود...

 

منم بهونه آوردم که سینوزیتی که قبلاً داشتم دوباره شروع شده...

 

نمیدونم چرا یکبارکی رفتم تو فکر ..

 

دیگه حس بازی کردنو  نداشتم...

 

همش حرف بچه­ها تو گوشم بود...

 

خسته، کسل, خواب آلود، پیرو ....

 

یه مقدار هم مچ پاهام درد گرفته بود وشصت پامم کبود شده بود و دیدم بهترین بهونه برای

 

رفتنه...!!!

 

فوتبالو نصف کاره ول کردم...

 

معمولا هر وقت فوتبال میومدم بعدش  با مصطفی، محمد، مهدی  یا حسین میرفتیم خونه عمو

 

صابر، چون هم نزدیکتر بود هم اینکه عموی بزرگمونه و یه سری میزدیم و دور همدیگه جمع

 

میشدیم...

 

اما با شنیدن اون حرفا بدجوری دلم گرفته بود...

 

مصطفی  ومهدی هر چی گفتند بیا با هم بریم من نرفتم...

 

حتی وقتی گفت بیا حداقل تا یه جا برسونمت تا با ماشین بری خونه بازم گفتم نمیخواد با یکی

 

تاسر چهارراه میرم خلاصه « نه گفتن » من شروع شده بود...

 

تو راه خونه همش فکر میکردم و ....

 

وقتی رسیدم خونه تلویزیون داشت پخش مستقیم فوتبال استقلال و پاس را نشون میداد ...

 

منی که تا حدی عشق استقلال داشتم که برای دیدن بازی از شهرمون آواره میشدم به خاطر اینکه

 

برم بازی رو از نزدیک نگاه کنم و یک شب تمام پشت درهای بسته استادیوم آزادی میخوابیدم

 

 تازه اونم توی  سرما ی زمستون، ولی حالا حتی حال نگاه کردن بازی رو تو اتاق، کنار بخاری

 

رو هم ندارم...

 

خلاصه دراز کشیدم ...

 

از شدت خستگیه که تو  ذهنم احساس میکردم خوابم برد...

 

وقتی بیدار شدم رفتم جلوی آینه خودمو نگاه کردم و به حرف بچه ­ها فکر میکردم...

 

 

دیدم یه مقدار نامرتب هستم ؛ با خودم گفتم شاید به خاطرهمین بهم گفتند پیر، خسته ،کسل

 

و...شدم.

 

رفتم یه دوش گرفتم وحسابی خودمو مرتب کردم؛ بعد دوباره اومدم جلوی آینه خودمو نگاه

 

کردم...

 

به یکباره غم و غصه تمام وجودمو فرا گرفت ...

 

آخه تغییر چندانی نکردم...

 

وقتی خوب دقت کردم دیدم  تو صورتم چین وچروکهایی نقش بسته...

 

چشمام خسته  ودستام سرد شده...

 

آره نا امیدی تو چشمم موج میزد...

 

بعدش به خودم گفتم حق دارند در مورد من این جوری قضاوت کنند...

 

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

 

جوان زحادثه­ای پیر میشود گاهی

 

عقاب تیز پرواز دشت استغنا

 

اسیرپنجه تقدیر می­شود گاهی

 

بعد همش با خودم زمزمه میکردم...

 

آخه همه حرفا گفتنی نیست

 

کاش میدونستند چرا من جوان پیرشده­ای هستم....

 

ای کاش می­فهمیدند چرا اینقدرنفس نفس میزنم...

 

اینقدر تلخی روزگارو چشیدم که موهای سرم تو سن 22- 23 سالگی سفید شده...

 

اینقدر توی این سربالایی ها و سرپایینی ­رفت و آمد کردم که دیگه بریدم و خسته شدم وهمش

 

نفس نفس میزنم..

 

بزار راحت­تر بگم..

 

من شیشه عمرم و دلم ؛ تودستمه و میخوام که  به انتهای جاده ی  رو به بالای زندگی برسم...

 

تا میخوام برسم به انتهای سربالایی یکی از راه میرسه ویه تنه­ای میزنه به من، و شیشه دل از دستم

 

میوفته و قل میخوره سمت پائین ..

 

خب منم دنبالش می­دوم پایین؛ تا بگیرم  و نزارم بشکنه...

 

وقتی میرسم پایین میبینم ...

 

به به .. شیشه دل شکسته  و هرچی توش بوده نقش زمین شده..

 

خرده شیشه ­ها رو با احتیاط جمع میکنم تا یه وقت دستمو زخمی نکنه ..

 

بعد  شب که میشه میرم یه گوشه­ای میشنم

 

 شروع میکنم به بند زدن این خرده شیشه ­ها..

 

مثل اولش نمیشه ولی خب بازم بهترازهیچیه حداقلش اینه که کسی نمیگه دل نداره...

 

وقتی کار بندزدن دل شکسته تموم میشه خورشید خانم هم از خواب بیدار میشه و من اول صبح

 

دوباره شروع میکنم به بالا رفتن از جاده زندگی  تا میرسم اون بالا یکی دیگه پیدا میشه که یه تنه

 

ناقابل دیگه به ما بزنه . خلاصه قل خوردن جام بلورین دل من همانا و دوباره دویدن من در سر

 

پایینی به دنبال دلم همانا...

 

خیلی وقته که دارم همش تو این سر پایینی­ها وسربالایی ها میدوم به دنبال شیشه قل خوران

 

دلم...

 

بازم خدا را شکر بعضی­هاشون برمیگردند و یه معذرت خواهی میکنند ..

 

 

و میپرسند چه طور میتونم تاوان این دل شکسته  شده رو بدم!!!!

 

منم بهشون میگم:

 

تو برو .. برو

 

مطمئن باش برو

 

ضربه­ات  کاری بود

 

دل من سخت شکست

 

و چه زشت

 

به منو سادگی ام خندیدی

 

به  منو عشقی پاک

 

که پر از  یاد تو بود

 

و به یک قلب یتیم

 

که خیالم می گفت

 

تا ابد مال توبود

 

تو برو..

 

 

 برو تا راحت تر

 

تکه های دل خود را آرام

 

سرهم بگذارم

 

وبه هم بند زنم...        

 

 

                                          

جالب اینجاست هر وقت هم شاکی بشی میگند می خواستی حواستو جمع کنی.....

 

 دیگه حرفی نمیشه بهشون زد با این جوابی که میدند...

 

 بعد منم میرم دنبال دل قل خورده­ی خودم میبینم که شکسته و باید دوباره بشینم به امید هزاران

 

فردای دیگر  تو تاریکی شب تا صبح تکه­های دلمو بند بزنم...

 

بعد هم تو راه بالارفتن همش ترس از این دارم که نکنه دوباره یکی دیگه منو هل بده پایین..

 

به خاطر همین غصه­ها و اضطراب و ....موهای سرم همه سفید شدن و صورتم چین برداشته.

 تو هر کدوم از این چین وچروکهای صورتم هزارحرفه نگفته نهفته شده که فقط من میدونم

وخدای من..

 

تو هرکدوم از موهای سپید من, هزار بار بالا و پایین رفتن خلاصه میشه..

 

تو هرقرمزی چشم من، هزاران شب زنده داری خودشو جا میکنه...

 

تو هر زخم دستم هزارتا خرده شیشه از تکه ­های دلم فرورفته...

 

کاش فقط اینا بود وبس..

 

وقتی هر رهگذری به من میرسه؛ اولین سؤالش اینه :

 

چرا نفس نفس میزنی...؟

 

چرا اینقدر خسته ای ...؟

 

چرا چشمات قرمزه....؟

 

چرا موهات سفید شده..؟

 

چرا قیافت بزگتر از سنت نشون میده...

 

و هزاران چراهای دیگر...

 

و صدها هزار پاسخ که نمیتوان به آنان گفت ...

 

و لبانی که در پاسخ دادن قهار است ولیکن سکوت اختیارکرده وهرگز بازنمیشود و احساسی را

 

در درون خود خفه کرده تا ابد...

 

 

 

 

یادمه که سپیده میگفت:

 

تو این دنیا دلمونو به کی خوش کنیم؟؟؟

 

پشتمونو به بودن کی گرم کنیم؟؟؟

 

به امید کی سختی ها رو تحمل کنیم؟؟

 

لحظه لحظه های بودنمو رو به امید کی جشن بگیریم؟؟

 

به کی اطمینان کنیم تو این دنیا؟؟؟

 

به امید همونایی که اگه بهشون میگی دوستت دارم  بعد برای همیشه تنهامون میزارند؟؟

 

 

خیلی­ها ادعا کردن که تو تمام شرایط سخت و آسون زندگی کنارمون می­مونند...

 

اما نه تو شادیهامون پیداشون کردیم و نه توی غصه هامون اثری ازشون دیدیم...

 

 ما آدمها خیلی قدر نشناسیم

فقط کافیه یه چیزی رو بدست یباریم  اون  وقت برای همیشه ارزششو فراموش میکنیم

 

فراموش میکنیم که چقدربرای بدست آوردنشون زحمت کشیدیم!...

 

همه چیزو فراموش میکنیم....

 

خیلی راحت !!!!...

 

آدمارو...

 

روابطمونو....  

 

دوستی ها رو.....

 

عشق­ها رو...

 

انگارباید باورکنم که آدما اگه پای منافع خودشون درمیون نباشه هیچ وقت سراغت نمی­یان

 

هیچ وقت حاضر نیستند به خاطر تو یه ذره از وجود مبارک خودشون بگذرن...

 

هیچ وقت هیچ کاری رو محض رضای خدا برای تو انجام نمیدن!...

 

باید باور کنم که سلام گرگ معروف قصه­ها هیچ وقت بی­طمع نیست...

 

آره...

 

انگار باید این  حقایق تلخ رو باورکنم...

 

پس چی شد پدر ؟؟؟

 

اینا بودن اون اشرف مخلوقاتی که داستاناشونو برام تعریف می­کردی؟؟؟

 

اینا بودن اون آدمایی  که از بچگی بهم یاد دادی باید بهشون احترام بذارم؟؟؟

 

یادته وقتی بچه بودم منو روی زانوهات میشوندی و برام از زندگی می­گفتی؟؟؟

 

برام از وقتی می­گفتی که بزرگ می­شم...

 

گل پسر می­شم......

 

آقا کاظم می­شم...

 

تمام زندگی همین بود پدر؟؟؟

 

سرتو رو بالشی از خاک گذاشتی و آروم خوابیدی

 

همیشه به قاب عکست که همیشه پیش رومه نگاه میکنم  ...

 

آروم میشم.....

 

چون میدونم من مثل تو یه روز سرمو رو همون بالشت خاکی رنگ میزارم و راحت

میخوابم .....

 

راستی یادته پدر؛ با هم دیگه رفتیم همین عکسی رو که الان پیش رومه گرفتیم  خوب

 

یادمه عکاسی حمید بود تو خیابون خیام.......

 

 

عجب روز قشنگی بود وقتی با هم رفتیم عکاسی و این عکس و گرفتیم...

 

همون روز برام قصه بزک زنگوله پا رو  برام تعریف می­کردی...

 

اما یه چیزه دیگه  باید بهم می­گفتی و یادت رفت..!

 

 

یادت رفت بهم بگی به این بی­مهری­ها باید عادت کنم!!

 

 

یادت رفت بهم بگی که از این گرگها تو قصه زندگی زیادن!!!

 

 

پدر ...

 

پدر....

 

ازت شاکیم چون بهم یاد ندادی که چه جوری بی­اعتنا از کنارآدمهایی که دوستشون دارم

 

بگذرم...

 

یاد ندادی که با آدمهای نامهربون مثل خودشون برخورد کنم..

 

 

به من بد بودنو یاد ندادی پدر.....

 

 

پس اگه یه  وقتایی مبینی عصبانی میشم به دل نگیر...

 

 

فکرکن هنوز همون پسر یچه بازیگوشت  هستم که بهانه اسباب بازیهامو میگیرم...

 

 

افسوس  و صد افسوس...

 

 

افسوس که توی بازی زندگی همه داریم اسباب بازی می­شیم پدر.....

 

 

اما من امشب بد جوری دلم گرفته پدر....

 

بد جوری ....

 

 

 با اینکه در حقم بدی کردی ولی بازم ....

چون عادت ندارم کسی رو نفرین کنم ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 قوی زیبا

 

هرجای دنیا، عشق یه مظهری داره
مثلاً در ایران باستان،ناهید(آناهیتا،بیدخت=بغ دخت=دخترخدا)ایزدآب رو نماد عشق میدونستن که همراه یه بط(مرغابی)،لک لک یا قو و یا گل نیلوفر تصورمیشد.در یونان قدیم آفرودیته خدای عشق بود و میپرستیدن
در فرهنگ رومی ربّ النّوع ونوس.همینطور در  کتاب تورات و  فینیقیه(فلسطین امروزی)،ایشتار و در عربی زهره رو خدای عشق میدونستن
یا در امروزه،اسپانیایی ها(و بعضی مناطق مکزیک و پرتغال) در ماه سپتامبر(اواخر تابستون) یه جشنی برگزار میکنن که توش گوجه فرنگی(به قول خودشون سیب عشق) رو به سمت هم پرتاب میکنن و شادی و خوشحالی میکنن(خوشی زده زیر دلشون ،گوجۀ کیلویی فلان تومنو حیف و میل میکنن).
. تو فرهنگ امروز ما،نماد عشق یه شاخه گل سرخه 

اما اسطورۀ عشق به نظر من قوها هستند یعنی عشق رو باید از اونا یاد بگیریم
اما چرا؟

 حتماً این منظرۀ زیبارو دیدن که دو قو با گردنشون نقش یه قلب رو میسازن.شاید این باعث القای این حس به من میشه....

بچه های شمالی شاید دیده باشن یا حتماً همۀ شما تو کتابها خوندین ومیدونن چی میخوام بگم
 یه قوی نر وقتی جفتش رو پیدا کرد هیچوقت دنبال یه جفت دیگه نمیره .تا آخر عمر به پاش میمونه و باهم جوجه کوچیکشون رو بزرگ میکنن و راه زندگی رو بهش نشون میدن.نه اینکه مثل اکثر حیوانات  دیگه بزرگ کردن بچه با مادر بچه ها باشه. یا نه حتی مثه کوکو، بره و توی لونۀ یه پرندۀ دیگه تخم گذاری کنه و اون پرنده فکر میکنه تخم خودشه. بیچاره جوجه رو بزرگ میکنه تا جایی که از خودش بزرگتر میشه،اونوقت جوجۀ ناتوان دیروز و پرندۀ بزرگ امروز،پر میزنه میره و اینکارو با یه بدبخت دیگه میکنه
....
.قوها همیشه با هم هستن،تا لحظۀ مرگ که عمر یکی سر میاد 
قوی تنها میره یه گوشه انقدر غصه میخوره تا در انزوای مطلقش بمیره....
اینو یکی از آشناهامون تعریف میکرد و میگفت:یه روز سرد زمستونی داشتم میرفتم شکار که یه جفت قو  رو دیدم که دارن بالای سرم پرواز میکنن
یکیشونو هدف گرفتم و زدم .نزدیک من سقوط کرد
منم خواستم برم و برش دارم.سرمو رو به بالا گرفتم تا خدارو بابت صید شکر کنم دیدم.... جفت اون قو بالای سرش میچرخه....
این قو اینقدر بالای سر عشقش میچرخه تا  یا اینکه با جفتش پرواز کنه و بره یا صیاد اونو هم بزنه و کنار جفتش جون بده.
. به خاطر همین شمالیها معمولاً قو شکار نمیکنن
این بنده خدا هم میگفت خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم،نشستم و زار زار گریه کردم. دیگه هم هیچ پرنده ای رو بی جفت نکردم.....
واسه همینه که میگم قو اسطوره عاشقیه.یه عاشق باید تا پای جونش با معشوقش بمونه...

 
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
 فریبنده زاد و فریبا بمیرد
 شب مرگ تنها نشیند به موجی
 رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
 در آن گوشه چندان غزل خواند امشب
 که خود در میان غزلها بمیرد
 گروهی برآنند کین مرغ زیبا
 کجا عاشقی کرد،آنجا بمیرد
 شب مرگ از بیم آنجا شتابد
 که از مرگ غافل شود تا بمیرد
 من این نکته گیرم که باور نکردم
 ندیدم که قویی به آغوش صحرا بمیرد
 چو روزی زآغوش دریا برآمد
 شبی هم در آغوش دریا بمیرد
 تو دریای من بودی،آغوش وا کن
 که میخواهد این مرغ تنها بمیرد....

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 زخم زبان
 

از یکی دوستان شنیده بودم که زخم  زبون مثل زخم چاقو و زدن میخ به دیوار می­مونه که

 

همیشه جای اون زخم باقی می­مونه مثل اثر میخ روی دیوار که هر وقت هم که این میخها

 

رو از دیوار بکشی بازم جای میخ روی دیوار می­مونه .

 

البته از اون جایی که این دوستم خیلی انتقاد پذیره ناراحت نمیشه.

 

گرچه این انتقاد شاید جنبه سازنده نداشته باشه و ییشتر تخریبی باشه...

 

خب اینم جوابیه واسه این دوست گلم .

 

ای دوست خوب، ای مهربون

 

من بدم ؟

 

من نامهربون ؟

 

باشه قبول

 عیبی نداره

 

کار دنیا سیر و گذرهِ

 

من نهاد میشم

 

تو گذاره

 

ولی اینو باید خوب بدونی

 

که تا ابد نمی­مونیم

 

یه روز همه ازهم جدا می­شیم

 

با خاطره هم نوا می­شیم

 

کاشکی با هم خوب بمونیم

 

باور دوست داشتنات برام خیلی محاله !

 

دوست داشتنات واسه خواب و خیاله

 

این چه رسم دوستیه ؟

 

همش بازیه زیر پوستیه؟

 

دوست ندارم بگم  دوستم داری

 

یا که بگم دوستت دارم

 

واسه خواهشای دل

 

سرمو رویِ پات بزارم

 

یا که زخمو پیش چشمات بزارم

 

می خوام از اینجا من برم

 

تو رو خدا تنهام بزار

 

تو به من چاقو زدی

 

بد جوری به سیمِ آخرم زدی

 

یه روزم نوبته منهِ

 

چاقو کشم  واسه همه

 

چاقو رو  وقتی بهم دادی

 

رنگ و لعابشم دادی

 

رنگ کینه و لعاب آه

 

حرفای قشنگ و احساسای زیر پا

 

وقتی چاقو رو بهم دادی

 

فکر فردامو نکردی تو

 

بیا پایینُ از اون بالا  به من نخند

 

بیا دست و پاهارو  نبند

 

پایین بودن حالی داره

 

زیر دست و پا بودن غرور داره

 

از اون بالا دهن کجی نکن

 

دلی رو از خودت رنجور نکن

 

یه روز میاد دلی پر آه بشه

 

خاکسترِ آتیش بشه

 

همش که شد حرفای من

 

احساسای بی رنگ من

 

براتب بمیرم  دل بی نوای من

 

بزار از کارم بگم، چاقو زدن فرار کردن

 

هر چی دله خونی کردن

 

راستی این شیوه­ی کار منه

 

بغل بکن هر کی رو خواستی

 

بعدش چاقو بزن هر جا رو خواستی

 

ای داداشِ خوب و مهربون

 

تو که میگفتی راغبی

 

یه دوست خوب وعاشقی

 

پس چرا به دوست میگی که راهبی ؟

 

این حرفای قشنگ تو

 

شده تیزی اون چاقوی تو

 

اون حرفای به ظاهر خوب تو

 

شده دسته واسه چاقوی تو

 

خودت بهم چاقو دادی

 

پس گناهش گردن تو

 

واسه خوشبخت کردن تو

 

همیشه تو دلت برات نقشه کشم

 

بهتر بگم ،میخای  تو رو من میکشم

 

تو که میخ میزنی به این دیوار

 

انبرتم بردار بیار

 

ای دوست خوب  و مهربون

 

ولی اینو بازم بدون

 

من هنوزم دوست توأم

 

واسه ثابت کردنشم

 

همون دیوار پر میخت میشم!

 

ولی تو رو خدا  انبر یادت نره

 

این میخها داره فرو میره

 

به این دل زخمی من

 

نمک زده نمکدونت

 

ولی بازم میشم من قربونت

 

فقط اون انبرت یادت نره

 

یادت نره یادت نره

 

  واسه جواب منتظره!!!

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 دستان خالی

 

وقتي فكر ميكنم چيزهايي را كه روزي  براي داشتنشون پيشوني روي خا ك ميذاشتم روي

همون سجاده آبي رنگم روي همون مهر قشنگم..خيلي دلم ميگيره ، همش با خودم ميگم چرا ؟ آخه چرا هيچكدومشون ابدي نيست ؟ واي خدا يعني يه روزي مياد همشون پر ميكشند واز اين باغ من ميرند ؟ اونوقت ديگه سبد ميوه هام پر از خاليه

آره يه روز مياد دستام خالي باشه ولي دلم مالامال از اندوه...

چقدر مثل گنجشك ها از اين سو به آن سو رفتم  جورهندوستانو كشيدم تا اين لونه را با پرهاي رنگي طاووس ساختم براي اين خيال خوش مثل موج همه چيزو با خودم ميبردم كنار ساحل زندگيم ..

يه لحظه آروم قرار نداشتم از غم داشتنها و نداشتنها ازشادي بدست آوردنها و اميد بدست آوردن..

يادم مياد واسه اون چيزهايي كه نداشتم و يك عمر آرزوشونو داشتم گريه ميكردم...بغضشون رو سينه هاي زخميم سنگيني ميكرد بعدش وقتي پيداشون ميكردم صداي قه قهه هام دريا و آسمونو ميخندوند ....

مرغ دريايي داشت ميگفت آهاي ...آهاي گل يخ  ..گل يخ ...

مسافرات اومدند من ميبنمشون... ديگه داشتم بال در مي آوردم كه يكباره هوا طوفاني شد و قايق مسافرمنو شكست و تو گرداب خودش غرق كرد و تگرگ جدايي شيشه آرزومو شكست  .. وحالا هر غروب كه ميشه ميام كنار همين ساحل و با هاشون حرف ميزنم شايد صدام بشنوند..

غم دوريشون تو كنج دلم خونه كرده و يه قفل محكم زده به در اين لونه و نوشته ورود شادي ممنوع تا ابد...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 تپه های عشق

 

همچون نقابداران سزخ پوش قدم بر تپه هاي نيلگون عشق نهادي و ز تيرگيها گذر كردي و به قله اي روشن و رفيع عشق و عاشقي رسيدي و غنچه هاي مهرو ستاره هاي محبت را در آسمان آب صداقت  به تصويركشيدي  و گلهاي رنگارنگ وفا را در دشت سرسبز دوستي نهادي و بذر فروتني ، رفاقت ، صميميت را با چشمان خيس منتظر پروراندي  و نام خويش را تا ابد بر صفحه ي آغازين روزگارم جاودان نمودي.

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 بی تو هرگز

((   بي تو هرگز  ))   

 

 

هميشه رو دلم سنگيني تنهايي رو حس ميکردم  هميشه فکر ميکردم به آخر خط رسيدم ؛ هميشه هميشه...

اما امروز تازه فهميدم که  دارم تازه­ي  تازه  راهمو پيدا مي کنم اول راهم .

آره اين جمله رو درک کردم هميشه راه شما وقتي آغاز ميشود که فکر مي کنيد به انتهاي راه رسيديد ! تو غم اين بوذم كه يكباره  پيش پام  گلبرگهايي  رو زمين ديدم.........چي شد که رد پاي تورو تو اين جاده برفي ديدم  نمي دونم ! من ديگه هيچي نمي دونم ....

ولي يه چيزو خوب مي دونم اونم اين که ديگه تنها نيستم   آره چون تو در کنار مني خيالم راحته که پيشم مي موني

ومنو توکوچه هاي غربت ودلتنگي نميذاري و دستات نگهبان منه

 من دلمو به دست  تو هديه دادم تو هم که شدي پاسبون دل من ،دوست تنهايي و هر لحظه  زندگيم ،   بازم ميگم زندگيم نه زنده بودنم !!

مي خوام يه چيزو بهت بگم (( خيلي دوستت دارم خيلي خيلي خيلي ....))؛ به خاطر خودت وخودم .

خيلی دوستت دارم

يادم مياد ديروز به يکباره گفتي " ميترسم، خيلي ميترسم.... "

وقتي پرسيدم از چي  ؟ جواب دادي از" گذر زمان و آينده اي که نرسيده؛ که  ميرسه؛ از خاطره شدن ازمحو شدن از کمرنگ شدن تو رنگين کمانت ؛ از خالي بودن جاي عکسم تو آلبوم زندگيت... "

. نمي دونستم چي بگم انگاردنيا داشت دور سرم مي چرخيد، بدنم سرد شده بود و گوشم نمي شنيد وچشمام جايي رو نمي ديد انگار افتادم توي چاه غم و غصه و تنهايي ....

ذهنم قفل کرده بود همش با خودم زمزمه مي کردم : خدايا، خدايا  ... چي ميگه ؟ از چي نگرانه ؟ يعني هنوز به من اعتماد نداره؟ تا اينکه گفتي  دوست من ،داداشي گلم، داداشيه قشنگم"  من ميگم نکنه کسي بياد وتو رو از من بگيره ! ديگه داداشم نباشي ؟ !""

وقتي به من گفتي"دا داشيه گلم ؛ داداش قشنگم خيلي دوستت دارم خيلي..." متوجه شدم که  ميخواهي هميشه با من باشي وبا تو باشم؛

 

 انگار هر چي قفل غم وغصه اي که سالها تن نحيف منو دربر گرفته بود شکسته شد دستام آزاد شده بود از همه مهمتر دلم که هزاران قفل نااميدي اسيرش کرده بود داشت پروزا ميکرد   در يک آن رسيده بود به سياره آرزو  !  شده بودم ساغي ميخونه ها، غزل خون محفلها.....

اون موقع بود که حس کردم خيلي دوستم داري ودوستت دارم . واي خدا  کاش ميشد  اين لحظه رو براي همه تعريف کنم ولي حيف ....

داشتم از خوشحالي پروزا ميکردم  وغرق شادي بودم و مي خوندم : (( نه  نه نه  بي تو هرگز .... ))

تازه مي فهميدم  (( بي تو هرگز )) يعني چي ! حالا ميدونم و ميدوني که  منو وتو با هم  هستيم و  هست خواهيم ماند !.

 

اي خدا ديگه هيچي نمي خوام جز اينکه نگهدار گلم باشي تو هجوم باد وحشي ، طوفان و دستهاي نامرئي نامرادي و...

به تو سپردمش.

اي خدا من هميشه با دوستم مي مونم به هر قيمتي و  عاقبت آن هر چه باشد باشد ولي خدا يه قولي بده تو اين راه ما رو تنها نذاري آخ خودت گفتي  تنها محافظ بندگانتي و دوستشون داري ؛ تازه خودت گفتي اگر بنده تو هر چه قدر که بد باشه باز م دوستش داري وتنهاش  نميذاري پس ما را هم تنها نذار

اي خدا اي خدا اي خدا..........تو خودت اين گل قشنگو به من هديه دادي پس خودتم  مواظب  من وگلم باش..

قول دادي  خدا جون قول داديا...........  !!!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 خسته شدم از هر چی رنگه

 

ميدونم دل يه جا بنده..

شدم مثل پرنده كه نفسش به پروازش بنده

آي خدا چقدر دلم تنگه..

خسته شدم از هر چي رنگه

فرقي نميكنه،  كمرنگه .. يا كه پررنگه ؟

عاشق رنگ آبيم

يكي ميگه، کمرنگه

يكي ميگه، پررنگه..!

حالا ديدي چرا دلم تنگه

آخه روزگار مثل تفنگه

غصه ها مثل فشنگه

دل من صحنه ي جنگه

شاديها خلع سلاحند

ولي باز در حال جنگه

مرحبا ! خيلي قشنگه..

غصه ها ميزنند به شاديها چنگ

زير چنگ وحشي غم

شاديها دارند ميميرند

يكي يكي ، دسته دسته...

خدايا برنده كي شه ؟

قستم آخر چي ميشه؟

 شادي يا كه غصه ؟

خدايا دل به تو دادم

به تو و  اون مهربونيت

به تو و  اون همزبونيت

خدايا خودت ميدوني

شونه هام رنجور وخسته

دلم من جام شكسته

پريهاي دل شكسته

خدايا دل به تو دادم

به تو و  اون مهربونيت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 تلفیقی از دو چیزم

 

تلفیقی از دو چیزم آبادی وخرابی

روزی تبر  موسمی من درختم

امروز طناب وروزی دگر  یه چاهم

امروز من آسمان آبی

فردا زمین خشک وبایر

امروز ابر بهارم

فردا گنجشک مرغزارم

امروز پر از خالیم

فردا چون کوزه ای خالی ام

امروز  چو دریا پر تلاطم

فردا چو پری به روی موجم

امروز چون برگی بر درختم

فردا مسافر باد خزانم

امروز هر چه هستم یا که  نیستم

فردا هر چه باشم  یا که نباشم

تلفیقی از دوچیزم

بودم یا نبودم..

هستم یا نیستم ..

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 شعله
 

 

ندانم که چه کردم که اینگونه شدم من ندانم با خود کردم یا دیگری؟گربر خود کردم  سوزی ندارد

ای وای بر من گر با دیگری ...

نفرین جانکاه میشود همراه من، شعله های انتقام در پشت سرم  همواره فروزان و زبانه کشیده و هر لحظه بر حرارت آن افزوده شود ...

ای وای هرچه فرار میکنم گویی راهی نمی­یابم  وای بر من گر در شعله های آتش این کینه بسوزم 

 وای بر اون روزی که این آتش سر به فلک بکشد 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 تصورات در غروب

 

به هنگام غروب پلكهاي آزرده خود را به روي هم مي نهم و بهترين  تصورات ممكن را در ذهنم  به تصوير ميكشم، تجسم خوبيها و آن چيزي نيست ! جز با تو بودن !

با تو بودن درزير باران  با شاخه اي از گل يخ بر دست ..در يك خيابان بي انتها و مملوء از درختان سرو و بيد ..سروهاي قدكشيده و بيدهاي خميده پاي پياده  با چشماني خيره شده بر تو و قلبي پر احساس  و قطره اشكي بر گونه هاي سرخ شده از سرما  با زمزمه اي برلب و نجوايي در گوش و تكرار دوستت دارمهاي تو و من....  

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 بیا تا من و تو هم فرشته باشیم
 

دوست خوبم گوش کن :

فرشتگان به جهت وسوسه های شیطانی با هم  اختلافی نکرده اند و برخوردهای بد با هم نداشته اند و راه جدایی نگیرند از هم .  کینه ها و  حسادتها  در دلشان راهی ندارد و شک و تردید نسبت به یکدیگر ندارند  و افکار گوناگون آنان را به تفرقه نکشانده است.

پس بیا تا من و تو هم فرشته ای باشیم و طوق دوستی  وایمان را برگردن بیندازیم و  هیچ گاه با شک و تردید  و سستی قامت خود را بر زمین نزنیم چرا که فرشتگان جایگاهی آسمانی دارند و  هر  لحظه یقینشان بر پروردگارشان بیشتر شود و خدا آنان ر اعزت دهد  و عظمت در قلبشان بیشتر میشود و جایگاهشان بسی رفیع تر.... 

                                              

خدایا کمکم کن تا فرشته خوبیها باشم 

                             

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 دلم میگه تو لحظه های عاشقی بمیر
 

 

برام مهم نيست از كي تا كي با هم بوديم! برام مهم نيست چقدر دركنار هم بوديم!  فقط دلخوشم

 

 به اينكه  دراين با هم بودنها  دقايق باراني  را داشتيم .

 

فقط يك لحظه طول كشيد تا گفتم:« دوستت دارم.... ».فقط يه لحظه طول كشيد تا دلامون فرياد

 

 زد ... چشمامون رواز ترس بستيم .... وقتي چشمامونو باز كزديم يادته چي ديديم ؟ آره

 

دستاموم تو دست همديگه بود همديگرو محكم درآغوش گرفته بوديم  و تپش قلبامون و حس

 

ميكرديم .......

 

فقط يه لحظه طول كشيد.. كه گفتي : « دوستت دارم دلم برات تنگ شده...»

 

انگار همين ديروز بود...

 

چه زود لحظات در گذرند ! ... يعني اين همه لحظه اومدند و رفتند ؟ مثل پرستوها ، مثل

 

امواج، مثل بهار و مثل ....

 

درسته كه از اين گذر عبور كردند ولي بازم برميگردند ... مگر نه ..؟

 

اخه مگه نگفتي مثل بهار؛ خب بهار ميره و دوباره برميگرده.. ميدونم برميگرده فقط خدايا اين

 

 لحظه هاي عمرمو به هم متصل كن تا بتونم يه باره ديگه اون لحظه ي  دوست داشتنو حس

 

كنم.. خدايا اگر قراره بميرم بزار تو همون لحظه ي خوب عاشقونه بميرم...

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 دلم داره میگه هیزم شکن اومده
 

                                                                                       

                  

                                                                          

 

دارم از شدت سردرد ميميرم

 

انگار هیزم شکن با تبرش اومده وداره  درختهای قشنگ  در ذهنم را یکی پس از دیگری 

می ندازه

 

و قامت آرزوهای سبز منو برخاک میکشانه!

 

هر سه شنبه برای من مثل روزهای اول بهاری بود ولی امروز برام شده مثل روزهای سرد

 زمستونی که دستی نباشه دستتو بگیره وتو رو  در آغوش بکشه ونذاره سرما  تو وجودت

 

 

حلقه بزنه!

 

امروز هوا خیلی سرده کم کم دارم احساس لرز میکنم، دستام  بی حس شدند و قدمهام سست

 

وبی اراده شدند هر آن ممکنه  قامتم نقش زمین بشه ودیگه چیزی ازمن باقی نمونه..

 

دارم  توی این روز خسته کننده جاده ای غربت وبی کسی رو آروم آروم طی می کنم

 

شاید در انتهای جاده کسی به انتظار من نشسته باشه!

 

کسی برای رفتنم منو بدرقه نکرد ولی شاید برای استقبالم کسی بیاد

 

یکی پیدا بشه دستمو بگیره ونذاره که تک وتنها راهی رو برم که هیچ کس شهامت طی کردن

 این راه را با جمع نداشتن!

 

عجی طولانیه چرا به انتهای این جاده نمی رسم

 

کم کم داره غروب میشه . خورشید دیگه داره میره تا بخوابه!!

 

راه دور-تنها-  غم وغصه همراه- حالا هم که تاریکی ....

 

عجب حکایتی داره این روز

 

قصه ای پر از غصه....

 

نامه ای پر از گلایه....

 

اشکی  پر از احساس...

 

مردی به امید فرداست.... به امید روشنی فردا وفرداهای دیگر..

 

 

به امید دیدن طلوع دیگر در زمستان وپاییز....وهزاران آرزوی گفته ونگفته..!!

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 دلم داره میگه غروب شده
                                                           

                                                   

                                                                            

به هنگام غروب پلكهاي آزرده خود را به روي هم مي نهم و بهترين  تصورات ممكن را در ذهنم

 

  به تصوير ميكشم، تجسم خوبيها و آن چيزي نيست ! جز با تو بودن !

 

با تو بودن درزير باران  با شاخه اي از گل يخ بر دست ..در يك خيابان بي انتها و مملوء از

 

درختان سرو و بيد ..سروهاي قدكشيده و بيدهاي خميده پاي پياده  با چشماني خيره شده بر تو و

 

قلبي پر احساس  و قطره اشكي بر گونه هاي سرخ شده از سرما  با زمزمه اي برلب و نجوايي

 

 در گوش و تكرار دوستت دارمهاي تو و من....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 دلم میگه تو همونی
 

توهمون قايقي كه غريبانه به گِل نشسته اي

 

تو همون ترانه اي كه عاشقونه به دل نشسته اي

 

تو همون مرغ عشقي كه تو جنگلا ترانه سرميدي

 

توهمون پرستويي كه از بهار خبر ميدي

 

توهمون نسيمي كه امواجو به ساحل هديه ميدي

 

تو همون محبتي كه تو كوير به خار سايه  ميدي

 

تو همون نهالي كه تو صخره­ها گل شقايقو ميدي

 

تو همون خونه اي، طر گل يخ و ميدي

 

تو همون آفتابي، سپيده دم سلام عاشقونه اي ميدي

 

تو هموني كه نگاهم به نگاهت اسيره

 

تو هموني كه دلم با رفتنت می ميره

 

تو هموني كه حرص وآزمو پير ميكني

 

تو هموني كه ميتوني دل و آرزومو جوون كني!!

 

                                                                        

 .                                                            

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 دلم داره میگه بشنو
 

 

 

                

بشنو

 

دستاتو بزار روي چشمات و و منو تصور كن

 

.وقتي قحطي محبت بياد...

 

وقتي هيچ رنگي به گلي نياد..

 

وقتي خبري از تو نياد...

 

اين دسته گل يخ چه بي صدا پژمرده ميشه

 

كسي صداي گريه­هاشو نمي شنوه

 

آروم آروم ولي پر غرور ساقه هاش  ميشكنه

 

گلبرگاشم ته پوتينهاي سربازهارو رنگي ميكنه......

 

اما.......

 

 وقتي تو بيايي

از قد خميدش ديگه خبري نيست

 

ديگه نميشه اين گل يخ و گذاشت تو گورستانها و دفنش كرد..

 

آره اگر تو بيايي...

 

پس قول بده كه ميايي ....

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 
 
بالا


www.irLearn.com

افراد آنلاين: نفر در وبلاگ هستند

>