تبليغاتX
گریه سهم دل تنگه


موزیک وبلاگ گریه سهم دل تنگه

Free Site Counter
Free Site Counter
نمی خوام که تو تاریکی من تو حروم بشی...
 

 میلاد خجسته ی پیشوای یازدهم شیعیان

 امام حسن عسکری

بر تمام دوستداران اهل بیت مبارک باد.

منم سرگشته ی حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

ز شوق وصل کویت وجودم را زغم ویرانه کرده

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 

قربون علمت با ابا الفضل العباس

اجرت با امام حسین علیه السلام

یا بن رسول الله حاجت ما را هم بده

این حسین کیست که همه عالم دیوانه اوست

عشق به حسین کوچک و بزرگ نمی شناسد

خدایا منو کربلایی کن

برای شما دو روضه امام حسین قرار دادم

حاج صادق آهنگران

حاج منصور ارضی 

 

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 

كربلا در زبانهاى شرقى باستانى (×)
 

السيد سامى البدرى/ ترجمه: م. آزاد اردبيلى

اشاره:

سرزمين «كربلا» براى ما شيعيان به عنوان قتلگاه و مزار سالار شهيدان حسين ‏بن على، عليهماالسلام، شناخته شده است. اما اين سرزمين پيشينه تاريخى طولانى دارد و از ديرباز سرزمينى مقدس و مورد توجه بوده‏است. در روايتهايى كه از معصومين، عليهم‏السلام، به ما  رسيده  نيز اين سرزمين جايگاه و اهميت ‏خاصى دارد و از آن با احترام خاصى ياد شده ‏است.

از جمله در روايتى كه اميرمؤمنان عليه‏السلام، از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه ‏وآله نقل مى‏كند، آمده است:

 "يقبر ابنى بارض يقال لها كربلاء هى البقعة التى كانت فيها قبة الاسلام التى نجاالله عليها المؤمنين الذين آمنوا مع نوح فى الطوفان". (1)

فرزندم در سرزمينى كه به آن «كربلا» گفته مى‏شود، به خاك سپرده مى‏شود. آنجا سرزمينى است كه گنبد اسلام در آن قرار دارد. همانجا كه خداوند مؤمنانى را كه به نوح ايمان آورده بودند در طوفان نجات داد.

در روايت ديگرى نيز كه از امام صادق عليه‏السلام نقل شده ايشان خطاب به «ابى يعفور» مى‏فرمايد:

 "ويحك اما تعلم ان الله اتخد كربلا حرما آمنا مباركا قبل ان يتخذ مكة حرما." (2) واى بر تو! آيا نمى‏دانى كه خداوند «كربلا» را حرم امن قرار داد، پيش از آن كه مكه را حرم قرار دهد؟!

در مقاله حاضر نويسنده پس از اشاره به روايتهاى ياد شده، تلاش كرده است كه با ريشه‏ يابى لغت «كربلا» و يافتن معادلهاى آن در زبانهاى شرق باستان جايگاه تاريخى اين سرزمين را نشان دهد.

روايتهاى ياد شده اشاره به اين دارند كه «كربلا» سرزمينى است كه در آن گنبد اسلام قرار دارد. همان سرزمينى كه خداوند به هنگام طوفان، كسانى را كه به نوح ايمان آورده بودند نجات داد.

چنانكه معروف است، «كربلا» از پيش از دوران اسلامى نام منطقه‏اى در غرب رود فرات بوده كه نامهاى تاريخى ديگرى چون «طف‏»، «عمورا» و ... نيز داشته است.

مؤلف «معجم البلدان‏» مى‏گويد:

«كربلا» از واژه «كربلة‏» به معنى «سستى پاها» گرفته شده است. گفته مى‏شود: «جاء يمشى مكربلا»؛ يعنى آمد در حالى كه به سستى راه مى‏رفت.

بر اين اساس مى‏توان گفت كه زمين آن منطقه سست‏ بوده و از اين رو «كربلا» ناميده شده است. همچنين در لغت گفته مى‏شود «كربلت الحنطة‏»؛ يعنى گندم را پاك و خالص كردم.

بنابراين مى‏توان گفت كه چون اين سرزمين خالى از سنگريزه و درختان انبوه بوده، به آن «كربلا» گفته‏اند. (3) لذا براى ريشه و منشا واژه كربلا سه احتمال وجود دارد:

احتمال اول: تركيبى از «كرب - ايلا» باشد

واژه «كرب‏» تلفظ ديگر واژه «قرب‏» در عربى است كه به معنى نزديكى و نزديك شدن به معبود است. (4) اين واژه در زبانهاى عبرى و سريانى همانند عربى با «قاف‏» نوشته مى‏شود اما در زبانهاى اكدى و بابلى با «كاف‏» نوشته مى‏شود. (5) در زبان عربى، سبئى كهن و عبرى، «قربان‏» به معناى چيزى كه به خداوند، عزوجل، نزديك مى‏شود (6) و همچنين قربانى است كه در راه خدا داده مى‏شود. و از همين باب است «عيد قربان‏» كه همان «عيد اضحى‏» است.

و در زبان سريانى شرقى «قربانا» به معنى قربانى مقدس است. (8) در زبان سبئى كهن «مكرب‏» به معنى معبد، كنيسه يهوديان، عبادتگاه و صومعه آمده كه مشتق از «كرب‏» است. (9) در نقشه «بطلميوس‏» (10) ، شهر مكه با نام «مكورابا» آمده كه همان لفظ «مكوربة‏» يا «مكربة‏» است، كه در زبان عربى به صورت «مقربة‏» (اسم مكان از قرب) مى‏آيد و به معنى «محلى كه به معبود نزديك مى‏شوند» يا «خانه نزديك شدن‏» يا «معبد» يا «مسجد» يا «محل عبادت‏» است. (11) لفظ «ايل‏» در زبان عبرى به معنى «پروردگارآفريننده‏» است كه «ايلوها» هم تلفظ مى‏شود. (12) و در زبان اكدى و بابلى «ايلو»، (ILU) به معنى «خداوند» و «پروردگار» است (13) كه برابر با واژه «آن‏»، (AN) در زبان سومرى است. (14) بر اين اساس مى‏توان گفت: «كربلا» به معنى «نزديكى به پروردگار» و «نزديكى جستن به پروردگار» مى‏باشد و شهر كربلا نيز به معنى «شهر نزديكى به پروردگار» و «شهر خانه خدا» است. (15) اين مفهوم هماهنگى كاملى با اين روايت منقول از امام صادق عليه‏السلام دارد كه مى‏فرمايد:

خداوند پيش از آن كه مكه را حرم امن قرار دهد كربلا را حرم امن كرده است. (16)

احتمال دوم: تركيبى از «كار - بلات‏» باشد

لفظ «كار»، (Kar) واژه ‏اى است كه در برابر يكى از علائم خط ميخى گذاشته شده در زبان اكدى مترادف با واژه «ايطيرو»، ( eteru) (17)   و «اطيرو»، (etteru) و «ايطيرتو»، (ettertu) به معنى «نجات دادن‏» است.

واژه «بلات‏»، (balat) مشابه واژه اكدى «باليتو»، (balittu) است، كه مؤنث كلمه «بالتو»، (baltu) و «بالاتو»، (balatu) و به معنى «زندگى‏» و «در امان بودن‏» مى‏باشد.

براساس اين احتمال مى‏توان گفت واژه «كربلات‏» به معنى «نجات زندگى‏» است، و در خط ميخى به صورت، (din) و يا، (ti) نوشته مى‏شود. (18) مانند واژه اورشليم كه مركب از «اور» به عنوان يك واژه سومرى و «شاليم‏» به عنوان يك واژه اكدى مى‏باشد.

بنابراين شهر كربلا به معنى شهر نجات زندگى است كه اين مفهوم با اين روايت منقول از پيامبر مطابقت كامل دارد كه مى‏فرمايد:

كربلا سرزمينى است كه خداوند در آن انسانهاى مؤمنى را كه به نوح ايمان آوردند نجات داد.

احتمال سوم: تركيبى از «كور - بلات‏» باشد

«كور» كه واژه‏اى است ‏براى علامت ميخى، (Kur) ، به معنى «معبد و پرستشگاه‏»، «خانه بزرگ عبادت‏»، «شهر» و يا «تپه‏» مى‏باشد. (19) بر اين اساس «كوربلات‏» به معنى «شهر امن‏» يا «معبد امن‏» يا «خانه صلح‏» است. اين مفهوم نيز با دو روايت ‏ياد شده مطابقت دارد.

نگاهى به واقعيت احتمالهاى سه ‏گانه

بعيد نيست كه اين مفاهيم احتمالى سه ‏گانه در مراحل مختلف تاريخى با واژه «كربلا» ارتباط داشته باشند، چه آن كه اين منطقه در طول تاريخ توصيفهاى متعددى داشته است.

اگر «كرب - ايل‏» بگوييم از آن جهت ‏خواهد بود كه خانه‏اى براى عبادت خداوند و نزديكى به او بوده است.

اگر «كر- بلات‏» بگوييم از آن جهت است كه اين مكان همان جايى است كه در آن زندگى بشريت از طوفان نجات داده شد.

و اگر «كور - بلات‏» گفته شود، بدان جهت است كه اين منطقه معبد امن است و توصيف خانه‏هاى خدا به شمار مى‏رود و چنانچه در كلام حضرت ابراهيم آمده‏است:

و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا بلدا آمنا و ارزق اهله من الثمرات. (20)

كوه كشتى نوح در بابل است

واژه «كردى‏»، نزديك به واژه «قردى‏» است كه مؤلف «معجم‏البلدان‏» ذكر كرده ‏است. او مى‏گويد:

«قردى‏» روستايى در نزديك «كوه جودى‏» در منطقه جزيره [در بين‏النهرين] و در نزديكى «قريه ثمانين‏» است كه در آن كشتى نوح پهلو گرفت. (21) گفتنى است كه آنچه «حموى‏» در اينجا در مورد محل «قردى‏» اظهار داشته، به پيروى از برخى منقولات اهل كتاب است.

در تورات آرامى معروف به «ترجوم اونقيلوس‏» (22) و همچنين تورات سريانى معروف به «بشيطا» (23) ، واژه «قردو» همچنين به عنوان معادل و مترادف نام «آرارات‏» ذكر شده‏است. لفظ «آرارات‏» در تورات عبرى (24) به كوهى اطلاق شده كه كشتى نوح بر آن مستقر شد.

مفسران يهودى و مسيحى پيشين و جديد تورات معتقدند كه كوه «آرارات‏» يا «قردو» در شمال آشور واقع است كه اكنون در جنوب تركيه مى‏باشد.

آرارات (آرارت): در مورد واژه «آرارات‏» گفته شده كه اصل آن از زبان اكدى و واژه «اورارتو» گرفته شده اما در مورد اين واژه بيش از اين تحقيق نشده است. از نظر ما اين واژه از دو قسمت تشكيل شده‏است:

1 - «اور» به معنى «شهر»؛ چنانچه در مورد «اورشليم‏» گفته مى‏شود به معنى شهر صلح و چنانچه در مورد «اربيل‏» گفته مى‏شود كه مركب از «ار» و «بيل‏» است كه در اصل «اور» و «بعل‏» بوده‏اند و به معناى «شهر پروردگار» است.

2 - «ارتو» يا «آرات‏» يا «آراد» يا «آردو» يا «اريدو». اين لفظ در كتيبه‏هاى ميخى به معانى مختلفى آمده، از جمله يكى از نامهاى رود فرات است (25) و نيز از اسامى قديمى شهر بابل به شمار مى‏رود. (26) بنابراين، معنى لغوى واژه اكدى «اورارتو» كه ريشه اصلى واژه آرارات در تورات عبرى مى‏باشد «شهر بابل‏» است و معنى عبارت كوههاى «آرارات‏» در تورات عبرى و عبارت كوههاى «قردو» در تورات آرامى و سريانى همان «كوههاى شهر بابل‏» است.

طارات (كوههاى صخره‏اى): از جمله دلايل ديگر اين كه «قردو» از نامهاى شهر بابل در دورانهاى گذشته بوده است. (27) منظور از كوههاى شهر بابل، سلسله ارتفاعات صخره‏اى پراكنده در غرب رود فرات كوفه است. در اين موضوع هيچيك از شهرشناسان پيشين، جغرافى ‏دانان جديد و همچنين اهالى نجف و كربلا كه با جغرافياى منطقه آشنايى دارند، ترديد ندارند. اين كوههاى صخره‏اى پراكنده كه در آن تپه‏هايى با ارتفاع 65 متر از سطح دريا يافت مى‏شود. از نجف شروع شده تا شمال غربى ادامه يافته و به كربلا ختم مى‏شود. اين ارتفاعات به «طارات‏» يا «طار» معروف هستند.

يكى از گروههاى باستان شناسى ژاپنى در يكى از اين «طارات‏» كه به «طار ام جمال‏» مشهور است و در شمال شرقى نجف و جنوب غربى كربلا واقع شده است، عمليات حفارى انجام داد و عكسهايى را نيز از آن منتشر كرد.

واژه «طار» يا «طارات‏» قرابت ‏بسيار زيادى با لفظ اكدى «اطيرو»، (eteru) ، «اطيرو»، (etteru) و «ايطيرتو»، (ettertu) به معنى «نجات‏» دارد.

امام صادق عليه‏السلام با خبر دادن از اين كوه مى‏فرمايد:

«نجف، كوه بزرگى بود كه فرزند نوح [عليه‏السلام] نيز با اشاره به آن مى‏گويد: «به كوهى پناه خواهم برد كه مرا از آب در امان بدارد» پس خداوند عزوجل به آن كوه وحى كرد: «اى كوه! آيا او از من به تو پناه مى‏برد؟» آنگاه اين كوه در جهت ‏شام قطعه قطعه شد... (28)

طف: مؤيد ديگر ما نام ديگرى است كه در كتيبه‏هاى ميخى براى شهر بابل ذكر شده و متخصصان كتيبه‏هاى باستانى آن را با صدايى معادل حرف، در زبان انگليسى خوانده‏اند و در برخى پژوهشها آمده كه تلفظ صحيح اين علامت ‏حرف «عين‏» است. معادل اين علامت در زبان اكدى واژه، (situ) به معنى مشرق و سرزمينهاى شرقى است. اگر در اين علامت ميخى دقت كنيم متوجه مى‏شويم كه از دو علامت تشكيل شده‏است:

1- علامتى كه، (tap) خوانده مى‏شود و در زبان اكدى معادل «اضعفوا»، (esepu) يا «اضعف‏»، (asapu) و به معناى «فراوان و دو چندان‏» است و معادل آن در زبان عبرى واژه «كيفل‏»است.

و يا به معناى آب است. اين دو علامت‏ بر روى هم «طافا»، ( tapa) خوانده مى‏شود كه واژه‏اى است نزديك به كلمه «طف‏»، يكى از مشهورترين نامهاى شهر كربلا.

واژه «طافا» نزديك به واژه اكدى «طيفو»، (tepu) به معناى غرق شدن و فرو رفتن است. به علاوه معناى حرفى دو واژه ياد شده به صورت جداگانه «آب فراوان‏» و مضاعف است.

در زبان عربى طوفان، به معناى غرق شدن و جارى شدن است و در زبان عبرى «طوف‏» به معناى «طاف‏» است. و در زبان آرامى «طفا» به معناى «طاف‏» و غرق شدن است ‏بر اين اساس مى‏توان گفت كه شهر «طف‏» به معناى «شهر طوفان‏» است.

عمورا: دليل ديگر براى نتيجه ‏گيرى ما اين كه براى كربلا نام تاريخى ديگرى به نام «عمورا» ذكر كرده‏اند كه شباهت‏ بسيارى با واژه سومرى «امارو» يا «عمارو»، (A.MA.RU) به معنى طوفان ويرانگر دارد. پس شهرعمورا به معنى شهر طوفان نيز هست و اگر آن را «تاپا»، (tapa) بخوانيم، واژه‏اى بسيار نزديك به نام كشتى‏اى خواهد بود كه در تورات عبرى از آن ياد شده؛ يعنى «تيبا». اين واژه عبرى نيست و علامه جزينوس در كتابش «معجم الفاظ التوراة‏» احتمال داده كه اين واژه مصرى باشد كه به زبان هيروگليفى به معناى «صندوق‏» است.

گفتنى است كه در زبان عربى «تابوت‏» به معناى صندوق است. همچنين در زبان عربى «الطوف‏» به معناى مشكهايى است كه آنها را باد مى‏كنند و به يكديگر مى‏بندند و براى حمل آذوقه و... از آن استفاده مى‏كنند. همچنين به معناى چوبهايى كه به هم بسته شده و براى سوارى در دريا از آن استفاده مى‏شود نيز هست.

ابومنصور مى‏گويد: «طوفى كه براى عبور در رودخانه‏هاى بزرگ از آن استفاده مى‏شود به اين صورت ساخته مى‏شود كه نى‏ها و چوبها را بر روى هم مى‏گذارند، آنها را با بند محكم به هم مى‏بندند تا از هم جدا نشوند. سپس از آن براى سوارى و عبور از رودخانه استفاده مى‏كنند. گاه  شترى را هم به وسيله اين «طوف‏» حمل مى‏كنند. اين وسيله «عامه‏» نيز ناميده مى‏شود.

شايان ذكر است كه در زبان هيروگليفى «طيف‏»، (tep) به معناى صندوق و «طيفت‏»، (tepee) به معناى كشتى يا مركب بزرگ است. (29) بر اين اساس روشن مى‏شود كه شهر «طف‏» به معناى شهر كشتى يا همان «شهر كشتى نوح‏» است؛ زيرا در تورات، نام «تيبا» فقط براى كشتى نوح ذكر شده است.

«جادو» نام رود فرات ميانى است. (30) و گواه صدق اين روايت از امام صادق عليه‏السلام مى‏باشد كه فرمود:

جودى در آيه «استوت على الجودى‏» همان رود فرات كوفه است.

پى‏نوشت ها:

×. متن عربى اين مقاله در نشريه «القرآن و علم‏الآثار»، ش 1، ربيع‏الاول 1420، به‏ چاپ رسيده است.

1- بحارالانوار، ج‏101، ص‏109، ح‏15/ كامل الزيارات، ص‏452.

2- همان، ص‏33، ح‏55. اين رويداد پس از طوفان نوح و نسخ قبله آدم واقع شده است.

3- معجم البلدان، واژه «كربلا».

4- لسان العرب، ماده «كرب‏» و « قرب‏».

5- المعجم الآشورى. جلد مربوط به حرف، (k) ، واژه، .(karabu)

6- لسان العرب ماده «قرب‏»/ المعجم‏العبرى الحديث، ربحى كمال/ المعجم السبئى ماده «ق رب‏».

7- المعجم السريانى ماده «قرب‏».

8- المعجم السريانى الشرقى، واژه «قوربانا».

9- المعجم السبئى ماده «ك ر ب‏». اسم فاعل از اين ماده به معناى «رئيس‏» و اسم مفعول آن به معناى «معبد» و يا «مسجد» مى‏آيد.

10- Geography of claudius ptolemythanslated by Eduard Luther Stevenson- New York - Public Library 1932.11

11- دكتر جواد على مى‏گويد: «واژه «مكربة Macoraba » واژه‏اى است عربى كه در آن تغييراتى صورت گرفته تا با زبان يونانى تناسب پيدا كند. اصل آن «مكربة‏» به معنى «مقربة‏» از [مصدر] «تقريب‏» (نزديك ساختن) است. در خلال بحثمان در زمينه كومت ‏سباى باستانى ديديم كه فرمانروايان آنها «كهنه‏»؛ يعنى مردان دين بودند ... و يكى از آنها لقب خود را «مكرب‏» معادل «مقرب‏» در لهجه ما  قرار داد. او نزديكترين مردم به خدايان و نزديك كننده ‏آنان به خدايانشان بود. او از اين رو كه به اسم خدايان سخن مى‏گفت مقدس بود. واژه «مكربة‏» نيز به همين معنا آمده است؛ زيرا او به خدايان نزديك بود و مردم را به خدايان نزديك مى‏كرد ... پس اين واژه علم براى «مكه‏» نيست. بلكه صفت آن است‏» . تاريخ العرب فى الاسلام، صص‏37- 38، چاپ بغداد، 1961م.

12- المعجم العبرى.

13- المعجم الآشورى، ج‏7، واژه، .(ILU)

14- معجم دايمل، ج‏3.

15- استاد «سلمان‏هادى الطعمه‏» در كتاب خود «تراث كربلا»، ص‏22 به نقل از «عبدالرزاق الحسينى‏» در دو كتابش «موجز تاريخ البلدان العراقية‏»، صص‏61-62 و «العراق قديما و حديثا» مى‏نويسد: گروهى از مورخان معتقدند كه واژه «كربلا» مركب از دو كلمه آشورى «كرب‏» و «ايلا» است كه به معناى «حرم خدا» است. عده‏اى ديگر را عقيده براين است كه واژه «كربلا» از ريشه فارسى است كه از دو واژه «كار» و «بالا» به معناى «عمل برتر» يا «عمل آسمانى‏» تشكيل شده است. در كتاب «موسوعة العتبات المقدسة‏»، بخش كربلا (صص 9-10)، استاد جعفر خليلى به نقل از هبة الدين شهرستانى دركتاب خود «نهضة الحسين عليه‏السلام‏» (ص 66) مى‏گويد: «كربلا از دو واژه «كوربابل‏» به معنى مجموعه‏اى از روستاهاى بابل گرفته شده است‏».

در كتاب «لغة العرب‏» (ج‏5، ص‏178) از پدر انستاس كرملى نقل شده كه «آنچه به ياد داريم اين است كه در برخى كتابهاى محققان خوانده‏ايم كه «كربلا» ماخوذ از «كرب و ال‏» به معناى «حرم خدا» و يا محل مقدس خداست‏». من در كتاب [ASSYRIAN (نامهاى شخصى آشورى) تاليف KNUTL.TALLQUIST كه به زبان انگليسى منتشر شده، نام شهرى به نام «قربان آشورى‏»، (Kur-ban-a-sur) يا «قربان عشتار»، (Kurban-Istar) ديدم. همچنين در كتاب STATE ARCHNES OF ASSYRIAN] (ج‏1، ص‏37، نامه 36، سطر 5) آمده است كه: شهرى به نام «كوربائيل‏»، ( Kurbail) در آشور واقع شده است.

در «معجم العلامات الاشوريه‏» ذيل علامت ‏شماره 366 شهرى به نام Uru ] » ذكر شده كه «كرب - آنو» نيز خوانده مى‏شود.

16- «كرب - ايل‏» نامهاى مترادف ديگرى از قبيل «باب - ايل‏»، «بابل‏» و «قادش‏» نيز دارد كه در مباحث آينده به تفصيل به آنها اشاره خواهيم كرد.

17- ر.ك:، (ASSYRIAN Dic) ،واژه eteru

18- ر.ك: همان، واژه balatu

19- معجم العلامات الاشوريه، علامت ‏شماره 366.

20- سوره بقره (2)، آيه 126.

21- معجم‏البلدان، ج‏4، ص‏322.

22- تورات آرامى، سفر تكوين، اصحاح 8، فقره 4.

23- تورات سريانى، سفر تكوين، اصحاح 8، فقره 4.

24- تورات عربى، سفر تكوين، اصحاح 8، فقره 4.

25- ر.ك: معجم العلامات الآشورية، علامت‏ شماره 579؛ در آنجا آمده كه «اراد»، (A-RAD) نامى براى فرات است.

26- ر.ك: همان، علامت‏ شماره 87؛ در آنجا آمده كه «اريدو»، (Eridu) نامى براى شهر بابل است.

27- تفصيل بيشتر اين بحث در مباحث آينده خواهد آمد.

28- علل الشرايع، ج‏1، ص‏31.

29- ر.ك: المعجم الهيروگليفى.

30- در اين معجم آمده كه «جادو»، (Gadu) درميان «اورانتو»، (Urantu) [«پورانتو»، (Purantu) نيز خوانده مى‏شود] و رود «اراختو»، (Arahtu) واقع شده است. و هر دوى آنها در بابل واقع شده‏اند. در نتيجه «جادو» نيز در بابل واقع شده است./ ( همچنين ر.ك: معجم العلامات المسمارية، العلامة 381 و Repertoire Geographiqu des texescunifarmes vol.I-II

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 

زيارت کعبه دلها در سيره خوبان
 


 

در ميان زيارت نامه‏ها، زيارت عاشورا از عظمت‏ خاصى برخوردار است، امامان عليهم السلام و علماى بزرگ در طول تاريخ اهميت‏ بسيار به آن مى‏دادند، و هر روز آن را مى‏خواندند، و بهره‏هاى معجزه آسا و درخشانى از آن مى‏گرفتند و پاداش خواندن آن به درجه‏اى است كه امام باقر (ع) به علقمه فرمود: وقتى كه اين زيارت را (با آدابش) خواندى «كتب الله لك ماة الف الف درجة، و كنت كمن استشهد مع الحسين (ع) حتى تشاركهم فى درجاتهم . . . و كتب لك ثواب زيارة كل نبى و كل رسول، و زيارة كل من زارالحسين منذ  يوم قتل؛ خداوند براى تو صد هزار هزار (صدميليون) درجه ثبت كند، و تو را به مقامى رساند كه گويى با امام حسين (ع) شهيد شده‏اى تا آنجا كه در درجات آنها خواهى بود، و برايت ثواب زيارت همه پيامبران و همه رسولان و همه كسانى كه از روز شهادت امام حسين (ع) تا حال، آن حضرت را زيارت كرده‏اند، نوشته و مقرر خواهد شد.» (1)

و در پايان فرمود: اى علقمه! اگر خواستى، در هر جا که هستى هر روز از همه عمرت اين زيارت را بخوان، كه هر روز به تمام اين پاداش‏ها خواهى رسيد. (2)

زيارت عاشورا؛ حديث قدسي

زيارت عاشورا از دو طريق نقل شده است: 1- از طريق امام باقر (ع) كه آن را علقمة بن محمد حضرمى و محمد بن اسماعيل از صالح بن عقبه، و او از مالك جهنى از امام باقر(ع) نقل كرده‏اند.

2- از طريق امام صادق(ع) كه آن را صفوان بن مهران جمال (از اصحاب نيك امام صادق و امام كاظم عليهما السلام) نقل كرده‏اند. از اين طريق دوم استفاده مى‏شود كه زيارت عاشورا، حديث قدسى است . زيرا در اين حديث آمده سيف بن عميره مى‏گويد: صفوان گفت امام صادق (ع) فرمود: «همواره اين زيارت (عاشورا) و دعايش را بخوان، كه من بر كسى كه اين زيارت و دعايش را از دور و نزديك مى‏خواند ضامنم كه زيارتش قبول گردد، و سعيش مورد تقدير خداوند شود، و سلام او به امام حسين (ع) برسد، و حاجتش - هر گونه و هر قدر باشد - از سوى خداوند برآورده گردد.» آنگاه امام صادق (ع) به من فرمود:

«يا صفوان وجدت هذه الزيارة مضمونة بهذا الضمان عن ابي، و ابي عن على بن الحسين، مضمونا بهذا الضمان عن الحسين، والحسين عن اخيه الحسن، مضمونا بهذا الضمان، والحسن عن ابيه اميرالمؤمنين مضمونا بهذا الضمان، و اميرالمؤمنين عن رسول الله (ص) مضمونا بهذا الضمان، و رسول الله عن جبرئيل مضمونا بهذا الضمان عن الله عزوجل مضمونا بهذا الضمان؛ اى صفوان! من اين زيارت را با همين ضمانت (قبولى و تقديرالهى و وصول سلام) از پدرم، و پدرم امام سجاد (ع) با همين ضمانت از امام حسين (ع) و ايشان با همين ضمانت از برادرش امام حسن(ع) و ايشان با اين ضمانت از پدرش اميرمؤمنان على (ع) و اميرمؤمنان با همين ضمانت از رسول خدا (ص) و ايشان با همين ضمانت از جبرئيل، و او با همين ضمانت از خداوند متعال نقل كردند.» (3)

بنابراين مطابق اين نقل، زيارت عاشورا حديث قدسى است، يعنى با سلسله مراتب از ذات پاك خدا نقل شده است .

اجر امام حسين عليه السلام در برابر اين ايثار

 خداي متعال در برابر اين سرسپردگي و از خود گذشتگي امام حسين عليه السلام چند پاداش خاص فارغ از عطاياي اخروي  به ايشان عطا فرمود: 1- دعا در زير قبه حرم ايشان مستجاب است. 2- شفا را در تربت امام قرار داد. 3- نماز در حرم ايشان براي مسافر کامل است.  

در ترنم باران معرفت چنين رسيده است: امام صادق(ع) فرمود: «من زار الحسين فى يوم عاشورا وجبت له‏ الجنه‏.» (4)؛ كسى كه در روز عاشورا امام حسين(ع) را زيارت كند بهشت‏ بر او واجب مى‏شود.

و امام رضا(ع) فرمود: « فان البكاء عليه (الحسين) يحط ذنوب ‏العظام‏.» (5)؛ همانا گريستن بر امام حسين(ع) گناهان بزرگ را نابود مى‏كند.

و امام صادق(ع) فرمود: «من زار قبر ابى عبد الله (ع) يوم ‏عاشورا، عارفا بحقه كان كمن زار الله تعالى فى عرشه‏.»(6)؛ كسى ‏كه روز عاشورا قبرامام حسين(ع) را زيارت نمايد در حالى كه حق ‏او را بشناسد همانند آن است كه خداى را در عرش او زيارت كرده‏ است.

نحوه قرائت زيارت عاشورا

درمورد نحوه خواندن زيارت عاشورا خصوصا قسمت صد لعن و صد سلام سوالاتي طرح مي شود که مطالبي ارائه مي شود. در مورد چگونگى صد سلام و صد لعن، طريقه آسان نقل شده است، از جمله از امام هادى (ع) نقل شده که فرمود:«من قرء لعن زيارة العاشورا المشهورة مرة واحدة ثم قال: اللهم العنهم جميعا تسعة و تسعين مرة كان كمن قرئه ماة مرة، و من قرء سلامها مرة واحدة، ثم قال السلام على الحسين، و على على بن الحسين و على اولاد الحسين و على اصحاب الحسين تسعا و تسعين مرة كان كمن قرئه ماة مرة تامة من اولهما الى آخرهما؛ كسى كه در زيارت عاشورا، در فراز لعن، يك بار آن را كامل بخواند (اللهم العن اول ظالم ظلم . .). سپس 99 بار بگويد "اللهم العنهم جميعا"، مانند آن است كه همه اين فراز لعن را صد بار گفته است، همچنين اگر يك بار فراز سلام را تا آخر به طور كامل بخواند، سپس 99 بار بگويد: «السلام على الحسين، و على على بن الحسين و على اولادالحسين و على اصحاب الحسين‏» مانند آن است كه همه فراز سلام را به طور كامل خوانده است . (7)

و در سيره ابرار و نيكان آمده است كه آنان حق آن مقام والا را مى‏شناختند و در سايه اين شناخت در مقام عمل حق او را گرامى‏ مى‏داشتند و از رهگذر اين احترامات بزرگى يافته‏اند. که به نمونه هايي از آنها اشاره مي نماييم.

آيت الله العظمى اراكى:

يكى از ملازمان ايشان نقل نموده كه برنامه معظم له اين بود كه‏ هر روز بالاى بام مى‏رفتند و به حالت ايستاده به خواندن زيارت‏ عاشورا مى‏پرداختند و به صد لعن و صد صلوات كه در زيارت عاشورا وارد شده است مقيد بودند که قرائت كنند و اين برنامه ‏ايشان به همين نحو يعنى بالاى بام و رو به قبله حتى در روزهاى ‏برفى و سرد هم بدون كم و كاست ادامه داشت تا موقعى كه توانايى ‏جسمى داشتند. (8)

شيخ مرتضى نواده شيخ انصارى:

در شرح حال ايشان آورده‏اند كه از جمله عادات او خواندن زيارت‏ عاشورا بوده كه در هر روز دو بار، صبح و عصر آن را مى‏خواندند و بر آن بسيار مواظب بودند، بعد از وفاتش كسى او را در خواب‏ ديد و از او احوالش را پرسيد. در جواب سه مرتبه فرمود: عاشورا، عاشورا، عاشورا. (9)

آيت الله ميرزا ابوالقاسم محمدى گلپايگانى:

فرزند ايشان در شرح احوال ايشان نقل نمودند كه وى در تمام‏ زندگى به پشت ‏بام مى‏رفتند و حضرت امام حسين(ع) را زيارت مى‏نمودند و گاهى در حالى كه برف زيادى روى پشت ‏بام بود، ايشان مى‏رفت وحضرت را زيارت مى‏نمود و جالب آن كه نام همه فرزندان ذكور خويش ‏را حسين گذاشت. (10)

آيت الله سيد زين الدين طباطبايى:

روزى ايشان از وصف كربلا و روز عاشورا براى دوستان تعريف ‏مى‏كردند و همچنين در اهميت زيارت عاشورا گفتند:

" شبى در حجره مشغول خواندن  زيارت عاشورا بودم، در سجده شكر زيارت حالم‏ منقلب شد و كربلا با آن صحنه‏هاى روز عاشورا و امام حسين(ع) را ديدم و غش كردم." (11)

آقا نجفى قوچانى:

ايشان در ضمن خاطرات خود مى‏گويد: روزى بنا گذاشتم چهل روززيارت عاشورا روى بام مسجد شاه (اصفهان) بخوانم و سه حاجت درنظر داشتم، يكى قرض پدرم ادا شود و يكى مغفرت و ديگرى علمم ‏زياد شود و به درجه اجتهاد برسم، پيش از ظهر شروع كردم و هنوز ظهرنشده تمام مى‏شد، از اول تا به آخر دو ساعت طول مى‏كشيد، چهل‏ روز تمام شد. يك ماه نگذشت كه پدرم نوشته بود كه قرض مرا موسى ‏بن جعفر(ع) ادا كرده، من به او نوشتم بلكه سيد الشهداء اداكرد. (و كلهم نور واحد) چون قوى ‏دل شده در ماه محرم و صفر جهت‏ مطلبى كه در نظرم اهم مطالب بود، چهل روز زيارت عاشورا روى ‏بام مسجد خواندم، با اهتمام تمام و كمال احتياط، به اين معنى‏ كه در آن دو ساعت همه را رو به قبله، سر پا در مقابل آفتاب ‏ايستاده بودم تا تمام مى‏شد.

چهل روز ختم ما تمام شد، بعد از آن خوابى ديدم كه مطلب ‏برآورده شده است. (12)

پى‏نوشت ها:

1- كامل الزيارات، تاليف جعفر بن محمد بن قولويه قمى، متوفى 368 ه . ق، نشر مكتبة الصدوق، ص‏194 .

2- همان، ص‏197 .

3- مصباح المتهجد، تاليف ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، متوفى 460 ه . ق، طبق نقل بحارالانوار، ج‏101، ص‏299 و 300 .

4- وسائل الشيعه، ج 14، ص‏476، ح‏19637.

5- همان، ص 504، ح‏19697.

6- همان، ص‏476، ح‏19636.

 7- شفاء الصدور فى شرح زيارة العاشور، تاليف ميرزا ابوالفضل تهرانى; لؤلؤ النضيد نصر الله شبسترى و

8- به نقل از يكى ازهمراهان ايشان.

9- مردان علم در ميدان عمل، سيد نعمت الله حسينى، انتشارات ‏سيد الشهداء، ج 2، ص‏376.

10- به نقل از حجه الاسلام والمسلمين حاج آقاغلامحسين محمدى‏ گلپايگانى.

11- برنامه سلوك در نامه‏هاى سالكان، على شيروانى، ص‏233.

12- سيماى فرزانگان، رضا مختارى، ص 201.

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 
 

حضرت علي اکبر عليه السلام:


 

 


 

 در تاريخ آمده است: تا اصحاب زنده بودند، تا يك نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پيغمبر، از خاندان امام حسين، از فرزندان، برادرزادگان، برادران، عموزادگان به ميدان برود. مى‏گفتند آقا اجازه بدهيد ما وظيفه‏ مان را انجام بدهيم، وقتى ما كشته شديم خودتان مى‏دانيد. اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد. آخرين فرد از اصحاب ابا عبدالله كه شهيد شد، يك مرتبه ولوله ‏اى در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد. همه از جا حركت كردند. نوشته ‏اند:« فَجَعَلَ يودع بَعضَهُم بَعضاً» شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خداحافظى كردن ، دست ‏به گردن يكديگر انداختن، صورت يكديگر را بوسيدن.


 

از جوانان اهل بيت پيغمبر، اول كسى كه موفق شد از ابا عبد الله كسب اجازه كند، فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود.


 

على اكبر(ع) فرزند بزرگ سيد الشهدا بود. او در كربلا حدود 25 سال داشت. سن او را 18 سال و 20 سال هم گفته‏ اند. او اولين شهيد عاشورا از بنى هاشم بود.(1(


 

على اكبر شباهت بسيارى به پيامبر داشت، هم در خلقت، هم در اخلاق و هم در گفتار. به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد، امام حسين(ع) چهره به آسمان گرفت و گفت:« اللهم اَشهدُ عَلي هوُلاء القوم فَقَدْ بَرَزَ اِليهِم غُلام اَشبه الناس برَسولِکَ محمد خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطقاً وَ کُنّا اذا اِشتَقنا الي رؤُية نَبيکَ نَظَرنا اِلَيه.» (2)


 

شجاعت و دلاورى على اكبر و رزم آورى و بصيرت دينى و سياسى او، در سفر كربلا به ويژه در روز عاشورا تجلى كرد. سخنان، فداكاري ها و رجزهايش دليل آن است. وقتى امام حسين از منزلگاه «قصر بنى مقاتل» گذشت، روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس از بيدارى «انا لله و انا اليه راجعون» گفت و سه بار اين جمله و حمد الهى را تكرار كرد. على اكبر وقتى سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد، حضرت فرمود: در خواب ديدم سوارى مى‏گويد اين كاروان به سوى مرگ مى‏رود. پرسيد: مگر ما بر حق نيستيم؟ فرمود: چرا. گفت:« فاننا اذن لا نبالى ان نموت محقين» پس باكى از مرگ در راه حق نداريم!(3)


 


 روز عاشورا اولين فرد از اهل بيت كه اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداى دين كند او بود. گر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت و بر امام بسيار سخت بود، ولى از ايثار و روحيه جانبازى او جز اين انتظار نبود. وقتى به ميدان مى‏رفت، امام حسين (ع) در سخنانى سوزناك به آستان الهى، آن قوم ناجوانمرد را كه دعوت كردند ولى تيغ به رويشان كشيدند، نفرين كرد.


 

نوشته‏ اند: هنگامي که حضرت علي اکبر روانه ميدان شد، ابا عبد الله چشمهايش حالت نيم خفته به خود گرفته بود:« ثم نظر اليه نظر ائس‏» (4) به او نظر كرد مانند نظر شخص نااميدى كه به جوان خودش نگاه مى‏كند. نااميدانه نگاهى به جوانش كرد، چند قدمى هم پشت‏ سر او رفت. اينجا بود كه گفت: خدايا! خودت گواه باش كه جوانى به جنگ اينها مى‏رود كه از همه مردم به پيغمبر تو شبيه تر است. جمله‏ اى هم به عمر سعد گفت: فرياد زد به طورى كه عمر سعد فهميديَابْنَ سَعد قَطَعَ الله رَحَمَکْ »  خدا نسل تو را قطع كند كه نسل مرا از اين فرزند قطع كردى. (5)


 

بعد از همين دعاى ابا عبد الله (ع )، دو سه سال بيشتر طول نكشيد كه مختار، عمر سعد را كشت. پسر عمر سعد براى شفاعت پدرش در مجلس مختار شركت كرده بود. سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى كه روى آن پارچه‏ اى انداخته بودند  و گذاشتند جلوى مختار. حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش. يك وقت‏ به پسر گفتند: آيا سرى را كه اينجاست مى‏شناسى؟ وقتى آن پارچه را برداشت، ديد سر پدرش است. بى اختيار از جا حركت كرد. مختار گفت: او را به پدرش ملحق كنيد.


 

على اكبر چندين بار به ميدان رفت و رزم هاى شجاعانه‏ اى با انبوه سپاه دشمن نمود.


 

هنگام جنگ، اين رجز را مى‏خواند كه نشان دهنده روح بلند و درك عميق اوست:


 

انا على بن الحسين بن على‏.


 

نحن و رب البيت اولى بالنبى.


 

تالله لا يحكم فينا ابن الدعى‏.


 

اضرب بالسيف احامى عن ابى.‏


 

ضرب غلام هاشمى عربى.(6)


 

پيكار سخت، او را تشنه ‏تر ساخت. به خيمه آمد و از پدر آب طلب نمود. اين سخن جان ابا عبدالله را آتش زد، مي فرمايد: پسرم ! ببين دهان من از دهان تو خشک تر است، ولي تو به زودي از دست جدت پيامبر سيراب مي گردي پس با همان تشنگي و جراحت دوباره به ميدان رفت و جنگيد بى آن كه آبى بتواند بنوشد.


 

مردى به نام حميد بن مسلم كه به اصطلاح راوى حديث است، مثل يك خبرنگار در صحراى كربلا بوده است. البته در جنگ شركت نداشته ولى اغلب قضايا را او نقل كرده است. مى‏گويد: كنار مردى بودم. وقتى على اكبر حمله مى‏كرد، همه از جلوى او فرار مى‏كردند. او ناراحت‏ شد، خودش هم مرد شجاعى بود، گفت: قسم مى‏خورم اگر اين جوان از نزديك من عبور كند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت. من به او گفتم: تو چكار دارى، بگذار بالاخره او را خواهند كشت. گفت: خير . على اكبر كه آمد از نزديك او بگذرد، اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزه محكمى آنچنان به على اكبر زد كه ديگر توان از او گرفته شد به طورى كه دست هايش را به گردن اسب انداخت، چون خودش نمى‏توانست تعادل خود را حفظ كند. در اينجا فرياد كشيد: « يا ابتاه!هذا جدى رسول الله‏»  پدر جان! الآن دارم جدّ خودم را به چشم دل مى‏بينم و شربت آب مى‏نوشم.(7) اسب، حضرت على اكبر را به ميان لشكر دشمن برد. اين جمله در تاريخ آمده است که:« فَاحتَمَلُهُ الفَرسَ الي عَسکَر الاعداء فَقَطُعوهُ بسيُوفِهِم اِربَاً اِربَاً». (8) ( اسب علي اکبر به سمت لشکر دشمن رفت و هر کس با شمشير به او ضربه اي وارد نمود تا اين که قطعه قطعه گرديد.)


 

امام وقتى بر بالين او رسيد كه جان باخته بود. صورت بر چهره خونين على اكبر نهاد و دشمن را باز هم نفرين كرد:


 

«قتل الله قوما قتلوك...» و تكرار مى‏كرد كه:«على الدنيا بعدك العفا». و جوانان هاشمى را طلبيد تا پيكر او را به خيمه گاه حمل كنند.(9)


 

على اكبر، نزديكترين شهيدى است كه با حسين(ع) دفن شده است. مدفن او پايين پاى ابا عبد الله الحسين(ع) قرار دارد و به اين خاطر ضريح امام، شش گوشه دارد.(10(


 

....................................................................................................... 


 

پي نوشت ها:


 

1- حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 245.


 

2- بحار الانوار، ج 45، ص 43.


 

3- اعيان الشيعه ، ج 8 ، ص206.


 

4و5- الهوف ، سيد ابن طاووس ، ص 47.


 

6- اعيان الشيعه ، ج 8 ، ص 206.


 

7- بحار الانوار، ج 45 ، ص 44.


 

8- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 324.


 

9- حيات الامام الحسين ، ج 3، ص248.


 

10- علي الاکبر، عبدالرزاق الموسوي ، ص 146.

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 

کل یوم عاشورا کل ارض کربلا

 

اهداف نهضت و قيام امام حسين ع


 

در مقام تبليغ و واقع‌‍‌‍ ، حركت امام حسين(ع) براى اقامه‏ى حق و عدل بود: «انّما خرجت لطلب‏الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان امر بالمعروف وانهى عن‏المنكر ...». در زيارت اربعين كه يكى از بهترين زيارات است، مى‏خوانيم: «و منح‏النّصح و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من‏الجهالة و حيرةالضّلاله». آن حضرت در بين راه، حديث معروفى را كه از پيامبر(ص) نقل كرده‏اند، بيان مى‏فرمايند: «ايهاالنّاس انّ رسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه عليه و اله و سلّم قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلّا لحرم‏اللَّه ناكثا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه عليه و اله و سلم يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول كان حقّا على‏اللَّه ان يدخله مدخله».
تمام آثار و گفتار آن بزرگوار و نيز گفتارى كه درباره‏ى آن بزرگوار از معصومين رسيده است، اين مطلب را روشن مى‏كند كه غرض، اقامه‏ى حق و عدل و دين خدا و ايجاد حاكميت شريعت و برهم زدن بنيان ظلم و جور و طغيان بوده است. غرض، ادامه‏ى راه پيامبر اكرم(ص) و ديگر پيامبران بوده است كه: «يا وارث ادم صفوةاللَّه يا وارث نوح نبىّ‏اللَّه ...» و معلوم است كه پيامبران هم براى چه آمدند: «ليقوم‏النّاس بالقسط». اقامه‏ى قسط و حق و ايجاد حكومت و نظام اسلامى.


 

آنچه كه نهضت ما را جهت مى‏داد و امروز هم بايد بدهد، دقيقاً همان چيزى است كه حسين‏بن على(عليه‏السّلام) در راه آن قيام كرد. ما امروز، براى شهداى خود كه در جبهه‏هاى گوناگون و در راه اين نظام و حفظ آن، به شهادت مى‏رسند، با معرفت عزادارى مى‏كنيم. آن شهيد و جوانى كه يا در جنگ تحميلى و يا در برخورد با انواع و اقسام دشمنان و منافقان و كفار به شهادت رسيده، هيچ شبهه‏يى براى مردم ما وجود ندارد كه اين شهيد، شهيد راه همين نظام است و براى نگهداشتن و محكم كردن ستونهاى همين نظام و انقلاب، به شهادت رسيده است؛ در حالى كه وضع شهداى امروز، با شهداى كربلا كه در تنهايى و غربت كامل قيام كردند و هيچ‏كس آنها را به پيمودن اين راه تشويق نكرد، بلكه همه‏ى مردم و بزرگان وجوه اسلام، آنها را منع مى‏كردند، متفاوت است. در عين حال، ايمان و عشقشان آن‏چنان لبريز بود كه رفتند و غريبانه و مظلومانه و تنها به شهادت رسيدند. وضع شهداى كربلا، با شهدايى كه تمام دستگاههاى تبليغى و مشوقهاى جامعه به آنها مى‏گويد برويد و آنها هم مى‏روند و به شهادت مى‏رسند، فرق دارد. البته اين شهيد، شهيد والامقامى است؛ اما او چيز ديگرى است.


 

از همه‏ى برادران و خواهران تشكر مى‏كنم و به همه‏ى شما، مخصوصاً به خانواده‏هاى معظم شهدا و جوانان و نوجوانانى كه يادگار عزيزترين و فداكارترين عناصر جامعه و كشور ما هستند، و همچنين به جانبازان عزيز و خانواده‏هاى آنها و به همه‏ى قشرهايى كه در قبال مسايل كشور و انقلاب احساس مسؤوليت مى‏كنند، خوش‏آمد مى‏گويم.
در اين جلسه، تقريباً همه يا اغلب شما، جوانان پُرشور و اميدهاى امروز و آينده‏ى كشور و انقلاب هستيد؛ داراى احساسات و صاحب نقش و سهمى در آينده و حال كشوريد و در ميانتان كسانى هستند كه مى‏توانند براى كشور و ملت خود، چهره‏ى آبرومند و مايه‏ى آبرويى باشند. خوب است كه در اين جلسه، از پرتو نهضت حسينى و فداكارى حضرت ابى‏عبداللَّه(عليه‏الصّلاةوالسّلام) سخنى مطرح شود و ما اين درس را از آن حضرت بگيريم؛ مخصوصاً كه اين ايام، ايام آخر ماه صفر است و اين دو ماهى كه ماجراى عاشورا در آن تكرار مى‏شود، رو به پايان است.
در زيارتى از زيارتهاى امام حسين(عليه‏السّلام) كه در روز اربعين خوانده مى‏شود، جمله‏يى بسيار پُرمعنا وجود دارد و آن، اين است: «و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من‏الجهالة». فلسفه‏ى فداكارى حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) در اين جمله گنجانده شده است. زاير به خداى متعال عرض مى‏كند كه اين بنده‏ى تو - اين حسين تو - خون خود را نثار كرد، تا مردم را از جهالت نجات بدهد. «وحيرةالضّلالة»؛ مردم را از سرگردانى و حيرتى كه در گمراهى است، نجات بدهد. ببينيد، اين جمله چه‏قدر پُرمغز و داراى چه مفهوم مترقى و پيشرفته‏يى است.


 


سخنرانى در ديدار با جمعي از ايثارگران ، فرهنگيان و ورزشكاران 21/6/1369


 


--------------------------------------------------------------------------------


 

من در بين فرمايشهاى حضرت ابى‏عبداللَّه الحسين عليه‏الصّلاةوالسّلام - كه هر كدام نكته‏اى دارد و من به شما عزيزان عرض مى‏كنم كه به منظور بيان گفتارهاى گويا و روشنگر براى مردم، از كلمات اين بزرگوار بايد حدّاكثر استفاده بشود - اين جمله را مناسب مجلس خودمان مى‏بينم كه بنابرآنچه كه از آن بزرگوار نقل كرده‏اند، آن حضرت فرمود: «اللّهم انّك تعلم انّ الّذى كان منا لم يكن منافسة فى سلطان ولاالتماس شى‏ء من فضول الحطام»؛ پروردگارا! اين حركتى كه ما كرديم، اين قيامى كه ما كرديم، اين تصميمى كه بر اين اقدام گرفتيم، تو مى‏دانى كه براى قدرت طلبى نبود. قدرت‏طلبى براى يك انسان نمى‏تواند هدف واقع شود. نخواستيم زمام قدرت را در دست گيريم. براى منال دنيوى هم نبود كه چرب و شيرين زندگى را به كام خودمان برسانيم و شكمى از عزا درآوريم؛ مال و ذخيره‏اى درست كنيم و ثروتى به هم بزنيم. براى اينها نبود. پس براى چه بود؟ايشان چند جمله فرموده است كه خط و جهت ما را ترسيم مى‏كند. در همه ادوار تبليغ اسلام، اينها جهت است. «ولكن لنرى المعالم من دينك»؛ پرچمهاى دين را براى مردم برافراشته كنيم و شاخصها را به چشم آنها بياوريم.
شاخصها مهم است. هميشه شيطان در ميان جماعات اهل دين، از تحريف استفاده مى‏كند و راه را عوضى نشان مى‏دهد. اگر بتواند بگويد «دين را كنار بگذار»، اين كار را مى‏كند، تا از طريق شهوات و تبليغات مضر، ايمان دينى را از مردم بگيرد. اگر آن ممكن نشد، اين كار را مى‏كند كه نشانه‏هاى دين را عوضى بگذارد؛ مثل اين كه شما در جاده‏اى حركت مى‏كنيد، ببينيد آن سنگ نشان - آن نشانه راهنما - طرفى را نشان مى‏دهد؛ در حالى كه دست خائنى آمده آن را عوض كرده و مسير را به آن طرف نشان داده است.
امام حسين عليه‏السّلام هدفِ اوّل خود را اين قرار مى‏دهد: «لنرى المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك»؛ در ميان كشور اسلامى، فساد را ريشه كن كنيم و اصلاح به‏وجود آوريم. اصلاح يعنى چه؟ يعنى نابود كردن فساد. فساد چيست؟ فساد انواع و اقسامى دارد: دزدى فساد است، خيانت فساد است، وابستگى فساد است، زورگويى فساد است، انحرافهاى اخلاقى فساد است، انحرافهاى مالى فساد است، دشمنيهاى بين خوديها فساد است، گرايش به دشمنان دين فساد است، علاقه نشان دادن به چيزهاى ضدّ دينى فساد است. همه چيز در سايه دين به‏وجود مى‏آيد. در جملات بعدى مى‏فرمايد: «و يأمن المظلومون من عبادك»؛ بندگان مظلوم تو امنيت پيدا كنند. منظور، مظلومان جامعه است، نه ستمگران، نه ستم‏پيشگان، نه مدّاحان ستم، نه عمله ستم! «مظلومون»، مردمانى هستند كه دست و پايى ندارند؛ راه به جايى ندارند. هدف اين است كه مردمان مستضعف جامعه و انسانهاى ضعيف - در هر سطحى و در هر جايى - امنيت پيدا كنند: امنيت حيثيّتى، امنيت مالى، امنيت قضايى؛ همينى كه امروز در دنيا نيست. امام حسين عليه‏السّلام درست نقطه مقابل آن چيزى را مى‏خواست كه در زمان سلطه طواغيت در آن روز بود. امروز هم در سطح دنيا كه نگاه مى‏كنيد، مى‏بينيد همين است؛ پرچمهاى دين را وارونه مى‏كنند، بندگان مظلوم خدا را مظلومتر مى‏كنند و ستمگران، پنجه‏شان به خون مظلومان بيشتر فرو مى‏رود.
ببينيد در دنيا چه خبر است! ببينيد با مسلمانان كوزوو چگونه عمل مى‏كنند! پانصدهزار انسان - بلكه بيشتر - بچه، بزرگ، زن، مرد و مريض، در بيابانها، در مرزها؛ آن هم نه مرزها و بيابانهاى مهربان كه در بين دشمن، زير فشار دشمنى كه راه را در مقابلشان مين‏گذارى مى‏كند و پشت سرشان گلوله مى‏اندازد. هدف اين است كه اينها را تار و مار كنند.
امروز من به شما عرض كنم - ديگر نمى‏خواهم آن را خيلى باز كنم - اراده جمعى بر اين است كه مسلمانان را در منطقه بالكان تار و مار و پراكنده كنند؛ از سر برآوردن يك دولت اسلامى و يك مجموعه اسلامى - هرگونه اسلامى، ولو اسلامى كه صدسال است معارف الهى را درست به گوشش نرسانده‏اند - جلوگيرى كنند؛ چون همان هم برايشان خطرناك است! مى‏دانند كه اگر نسل امروز مسلمانان بالكان، به فرض با اسلام آشنا نباشند، نسل فرداى آنها با اسلام آشنا خواهد شد. همين كه هويّت اسلامى در آنها زنده شود، خطر است؛ كه بعضيها هم در بياناتشان به اين نكته اشاره كردند. آن دولتها با هم مى‏جنگند؛ اما آنچه كه در بين اين زد و خوردها مورد توجّه قرار ندارد و به آن اهميت واقعى داده نمى‏شود - هرچند به زبان چيزهايى مى‏گويند - وضع مسلمانان مظلوم است؛ «يأمن المظلومون من عبادك». هدف از هر قيامى، هدف از هر انقلابى، هدف از هر قدرت اسلامى‏اى و اصلاً هدف از حاكميت دين خدا، رسيدگى به وضع «مظلومون» و عمل به فرايض، احكام و سنن الهى است.
امام حسين عليه‏السّلام در آخر مى‏فرمايد: «و يعمل بفرائضك و احكامك و سننك». هدف آن بزرگوار اينهاست. حالا فلان آقا از گوشه‏اى درمى‏آيد و بدون اندك آشنايى با معارف اسلامى و با كلمات امام حسين عليه‏السّلام و حتى با يك لغت عربى، درباره اهداف قيام حسينى قلمفرسايى مى‏كند، كه امام حسين براى فلان هدف قيام كرده است! از كجا مى‏گويى؟! اين كلام امام حسين عليه‏السّلام است: «و يعمل بفرائضك و احكامك و سننك»؛ يعنى امام حسين عليه‏السّلام جان خودش و جان پاكيزه‏ترين انسانهاى زمان خودش را فدا مى‏كند، براى اين كه مردم به احكام دين عمل كنند. چرا؟ چون سعادت، در عملِ به احكام دين است؛ چون عدالت، در عمل به احكام دين است؛ چون آزادى و آزادگى انسان، در عمل به احكام دين است. از كجا مى‏خواهند آزادى را پيدا كنند؟! زير چتر احكام دين است كه همه خواسته‏هاى انسانها برآورده مى‏شود.
انسانِ امروز، با انسانِ هزار سال قبل، با انسان ده‏هزار سال قبل، از لحاظ نيازهاى اصلى هيچ تفاوتى نكرده است. نيازهاى اصلى انسان اين است كه: امنيت مى‏خواهد، آزادى مى‏خواهد، معرفت مى‏خواهد، زندگى راحت مى‏خواهد، از تبعيض گريزان است، از ظلم گريزان است. نيازهاى متبادر زمانى، چيزهايى است كه در چارچوب اينها و زير سايه اينها ممكن است تأمين شود. اين نيازهاى اصلى، فقط به بركت دين خداست كه تأمين مى‏شود ولاغير. هيچكدام از اين «ايسم»هاى جهانى، از اين مكتبهاى بشرى و از اين اسمهاى پر زرق و برق نمى‏توانند بشر را نجات دهند. گيرم كه توانستند ماديّات - يعنى پول، آن هم قدر مطلق پول - را براى عدّه‏اى از مردم فراهم كنند. آيا اين شد نياز بشر؟! امروز نياز بشر اين است كه در فلان كشور، توليد ناخالص ملى به فلان مبلغ ميلياردى سربزند؛ در حالى كه اين توليد ناخالص ملى نمى‏تواند جواب غذاى بسيارى از مردم همان جامعه را هم بدهد؟! آيا اين كافى است؟! آيا ما دنبال اين هستيم؟!
چه فايده‏اى دارد كه كشورى ثروتمند باشد؛ اما در آن گرسنگان زيادى وجود داشته باشند. توليد بالا داشته باشد؛ اما تبعيض و تفاوت در جامعه وجود داشته باشد. عدّه‏اى باشند كه بتوانند با كمك آن ثروتى كه اين كشور دارد، بر جمع كثيرى از مردم ظلم كنند، زور بگويند و آنها را استثمار نمايند! براى اين، انسان جا دارد كار كند؟! براى اين، انسان بايد فداكارى كند؟ فداكارى، براى عدالت و آزادى و شادى و بهجت روح انسانى است و اينها را دين تأمين مى‏كند. فداكارى براى اين است كه انسانها اخلاق حسنه و فضيلت پيدا كنند؛ در محيط انسانيت، بهشت صفا باشد. براى اين بايد كار كرد؛ براى اين تبليغ كنيد؛ در اين جهت تبليغ كنيد.
در خصوص امربه‏معروف و نهى‏ازمنكر حديثى ديدم كه از جمله چيزهايى كه براى آمربه‏معروف و ناهى‏ازمنكر ذكر مى‏كند، «رفيق فيما يأمر و رفيق فيما ينهى‏» بود. آن جايى كه جاى رفق است - كه غالب جاها هم از اين قبيل است - انسان بايد با «رفق» عمل كند؛ براى اين كه بتواند با محبّت آن حقايق را در دلها و در ذهنها جا بدهد و جايگزين كند. تبليغ براى اين است؛ براى زنده كردن احكام الهى و اسلامى است.
امروز بحمداللَّه اين فرصت در كشور ما هست و دولتمردان «درد دين» دارند. بله؛ تبليغات خارجى مى‏خواهد اين‏طور وانمود كند كه مسؤولان و متشخّصان كشور يا بعضى از آنها، به مسائل دينى كارى ندارند! نخير؛ اين‏طور نيست. بعضى از آنها نمى‏فهمند، بعضيشان عمداً تعميه مى‏كنند؛ مى‏خواهند اين‏گونه تبليغ كنند؛ مى‏خواهند ذهن اشخاص را خراب كنند. امروز در كشور ما، مسؤولان طراز اوّلِ كشور درد دين دارند؛ آنچه كه از دين مى‏فهمند، مى‏خواهند آن را اجرا كنند. زمينه‏ها فراهم است؛ هرچند كه رسانه‏هاى تبليغى انصافاً قصور دارند. شما اين رسانه تبليغى خودتان را مغتنم بشماريد. البته همه آنها هم وظيفه دارند خودشان را اصلاح كنند؛ ليكن شما اين منبر تبليغ و اين پايگاه عظيم تبليغ مسجد و حسينيه و زير خيمه امام‏حسين عليه‏السّلام را قدر بدانيد. اين چيزِ بسيار نافذ و مؤثّر و مباركى است.
مردم را هدايت كنيد؛ ذهن مردم را روشن كنيد؛ مردم را به فراگرفتن دين تشويق كنيد؛ دين صحيح و پيراسته را به آنها تعليم دهيد؛ آنها را به فضيلت و اخلاق اسلامى آشنا كنيد؛ با عمل و زبان، فضيلت اخلاقى را در آنها به وجود آوريد؛ مردم را موعظه كنيد؛ از عذاب خدا، از قهر خدا، از دوزخ الهى بترسانيد؛ انذار كنيد - انذار سهم مهمّى دارد؛ فراموش نشود - آنها را به رحمت الهى مژده دهيد؛ مؤمنين و صالحين و مخلصين و عاملين را بشارت دهيد؛ آنها را با مسائل اساسى جهان اسلام و با مسائل اساسى كشور آشنا كنيد. اين مى‏شود آن مشعل فروزانى كه هر يك از شما عزيزان اين مشعل را در هرجا روشن كنيد، دلها روشن خواهد شد؛ آگاهى به وجود خواهد آمد؛ حركت به‏وجود خواهد آمد؛ ايمان عميق خواهد شد. مؤثّرترين حربه عليه اين تهاجم فرهنگى و شبيخون نامردانه دشمن همين است؛ از اين به‏شدّت نگرانم. مى‏خواهند نگذارند كه روحانيون جوان، مؤمن، شجاع، آگاه و خوشفكر، در محيطهاى مختلف - در محيط دانشگاه، در محيط بازار، در محيط روستا، در محيط شهر، در محيط كارگاه - كار خودشان را انجام دهند. درست نقطه مقابل كار آنها، همين كار و مجاهدت فى‏سبيل‏اللَّه شماست كه با اتقان و با دقّت و بالاتر از همه با اخلاص انجام گيرد: «لم يكن منافسة فى سلطان ولا التماس شى‏ء من فضول الحطام».


 


در ديدار علما و روحانيون و مبلّغان در آستانه‏ى ماه محرّم‏الحرام 23/1/1378‏


 


--------------------------------------------------------------------------------


 

بشر در طول تاريخ، بيشترين خطا و گنهكارى و بى‏تقوايى خود را در عرصه حكومتدارى نشان داده است. گناهانى كه از سوى حاكمان و زمامداران و مسلّطانِ بر سرنوشت مردم سرزده است، با گناهان بسيار بزرگِ افراد معمولى و عادّى قابل مقايسه نيست. در اين عرصه، بشر كمتر از خرد و اخلاق و حكمت بهره برده است. در اين عرصه، منطق خيلى كمتر از عرصه‏هاى ديگر زندگى بشرى حاكم بوده است. كسانى كه خسارت اين بى‏خردى و بى‏منطقى و فساد و گناه‏آلودگى را پرداخته‏اند، آحاد افراد بشر - گاهى مردم يك جامعه و گاهى مردم جوامع متعدّد - بودند. اين حكومتها در آغاز به شكل استبداد فردى بودند؛ بعد با تحوّل جوامع بشرى، به صورت استبداد جمعى و سازمان‏يافته درآمدند. لذا مهمترين كار انبياى عظام الهى مقابله با طواغيت و كسانى است كه نعمتهاى خدا را ضايع كردند: «و اذا تولّى سعى فى الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل». آيه قرآن، از اين حكومتهاى فاسد، با اين تعبيرات تكان‏دهنده ياد مى‏كند؛ سعى كردند تا فساد را جهانگير كنند. «ألم ترى الى الّذين بدّلوا نعمة اللَّه كفراً و احلّوا قومهم دارالبوار جهنّم يصلونها و بئس القرار»؛ نعمتهاى الهى و انسانى و طبيعى را به كفران تبديل كردند و انسانها را كه بايد از اين نعم برخوردار مى‏شدند، در جهنّم سوزانى كه از كفران خود به وجود آوردند، سوزاندند و كباب كردند. انبياء در مقابل اينها صف‏آرايى كردند. اگر انبياء با طواغيت عالم و طغيانگران تاريخ برخورد نداشتند، احتياج به جنگ و جدل نبود. اين كه قرآن مى‏گويد: «و كأيّن من نبىّ قاتل معه ربيّون كثير»، چه بسيار پيامبرانى كه همراه با مؤمنان خداپرست، به قتال و جنگ دست زدند؛ اين جنگ با چه كسانى بود؟ طرف جنگ انبياء، همين حكومتهاى فاسد، قدرتهاى ويرانگر و طغيانگر تاريخ بودند كه بشريت را بدبخت و نابود كردند.


 

انبياء نجات‏دهندگان انسانند؛ لذا در قرآن، يك هدف بزرگ نبوتها و رسالتها، اقامه عدل معرفى شده است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط». اصلاً انزال كتابهاى الهى و ارسال رسل براى اين بوده است كه قسط و عدل در ميان جوامع حاكم شود؛ يعنى نمادهاى ظلم و زورگويى و فساد از ميان برخيزد. حركت امام حسين عليه‏السّلام، چنين حركتى بود. فرمود: «انّما خرجت لطلب الأصلاح فى امّة جدّى». همچنين فرمود: «من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله او تاركا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسول‏اللَّه فعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثمّ لم يغيّر عليه بقول و لا فعل كان حقا على اللَّه أن يدخله مدخله»؛ يعنى اگر كسى كانون فساد و ظلم را ببيند و بى‏تفاوت بنشيند، در نزد خداى متعال با او هم‏سرنوشت است. فرمود: من براى گردنكشى و تفرعن حركت نكردم. دعوت مردم عراق از امام حسين عليه‏السّلام براى اين بود كه برود و حكومت كند؛ امام هم به همين دعوت پاسخ دادند. يعنى چنين نيست كه امام حسين عليه‏السّلام به فكر حكومت نبود، امام حسين عليه‏السّلام به فكر سركوب كردن قدرتهاى طاغوتى بود؛ چه با گرفتن حكومت و چه با شهادت و دادن خون.


 

امام حسين عليه‏السّلام مى‏دانست كه اگر اين حركت را نكند، اين امضاى او، اين سكوت او، اين سكون او، چه بر سر اسلام خواهد آورد. وقتى قدرتى همه امكانات جوامع و يا يك جامعه را در اختيار دارد و راه طغيان پيش مى‏گيرد و جلو مى‏رود، اگر مردان و داعيه‏داران حق در مقابل او اظهار وجود نكنند و حركت او را تخطئه نكنند، با اين عمل، كار او را امضا كرده‏اند؛ يعنى ظلم به امضاى اهل حق مى‏رسد، بدون اين‏كه خودشان خواسته باشند. اين گناهى بود كه آن روز بزرگان و آقازادگان بنى‏هاشم و فرزندان سردمداران بزرگ صدر اسلام مرتكب شدند. امام حسين عليه‏السّلام اين را برنمى‏تافت؛ لذا قيام كرد.


 

نقل شده است بعد از آن‏كه امام سجاد عليه‏السّلام پس از حادثه عاشورا به مدينه برگشت - شايد از آن وقتى كه اين كاروان از مدينه بيرون رفت و دوباره برگشت ده، يازده ماه فاصله شده بود - يك نفر خدمت ايشان آمدو عرض كرد: يابن‏رسول‏اللَّه! ديديد رفتيد، چه شد! راست هم مى‏گفت؛ اين كاروان در حالى رفته بود كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، خورشيد درخشان اهل‏بيت، فرزند پيغمبر و عزيزِ دل رسول‏اللَّه، در رأس و ميان آنها بود؛ دختر اميرالمؤمنين با عزت و سرافرازى رفته بود؛ فرزندان اميرالمؤمنين - عباس و ديگران - فرزندان امام حسين، فرزندان امام حسن، جوانان برجسته و زبده و نامدار بنى‏هاشم، همه با اين كاروان رفته بودند؛ حالا اين كاروان برگشته و فقط يك مرد - امام سجّاد (عليه‏السّلام) - در اين كاروان هست؛ زنها اسارت كشيده، رنج و داغ ديده‏اند؛ امام حسين نبود، على‏اكبر نبود، حتى كودك شيرخوار در ميان اين كاروان نبود. امام سجّاد عليه‏السّلام در جواب آن شخص فرمود: فكر كن اگر نمى‏رفتيم، چه مى‏شد! بله، اگر نمى‏رفتند، جسمها زنده مى‏ماند، اما حقيقت نابود مى‏شد؛ روح ذوب مى‏شد؛ وجدانها پايمال مى‏شد؛ خرد و منطق در طول تاريخ محكوم مى‏شد و حتى نام اسلام هم نمى‏ماند.


 


در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 27/12/1380‏


 


--------------------------------------------------------------------------------


 

«عزّت و افتخار حسينى» چگونه عزّتى است؟ اين افتخار، افتخار به چيست؟ آن كسى كه حركت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را بشناسد، مى‏داند كه اين عزّت، چگونه عزّتى است. از سه بُعد و با سه ديدگاه، اين نهضت عظيم حسينى را كه در تاريخ اين‏طور ماندگار شده است، مى‏شود نگاه كرد. در هر سه بُعد، آنچه كه بيش از همه چشم را خيره مى‏كند، احساس عزّت و سربلندى و افتخار است.
يك بُعد، مبارزه حق در مقابل باطلِ مقتدر است كه امام حسين عليه‏السّلام و حركت انقلابى و اصلاحىِ او چنين كرد. يك بُعد ديگر، تجسّم معنويت و اخلاق در نهضت حسين‏بن‏على است. در اين نهضت عرصه مبارزه‏اى وجود دارد كه غير از جنبه اجتماعى و سياسى و حركت انقلابى و مبارزه علنىِ حق و باطل است و آن، نفس و باطن انسانهاست. آن‏جايى كه ضعفها، طمعها، حقارتها، شهوتها و هواهاى نفسانى در وجود انسان، او را از برداشتن گامهاى بلند باز مى‏دارد، يك صحنه جنگ است؛ آن هم جنگى بسيار دشوارتر. آن‏جايى كه مردان و زنان مؤمن و فداكار پشت سر حسين‏بن‏على عليه‏السّلام راه مى‏افتند؛ دنيا و مافيها، لذّتها و زيباييهاى دنيا، در مقابلِ احساس وظيفه از چشم آنها مى‏افتد؛ انسانهايى كه معنويتِ مجسّم و متبلور در باطنشان، بر جنود شيطانى - همان جنود عقل و جنود جهلى كه در روايات ما هست - غلبه پيدا كرد و به عنوان يك عدّه انسان نمونه، والا و بزرگ، در تاريخ ماندگار شدند. بُعد سوم كه بيشتر در بين مردم رايج است، فجايع، مصيبتها، غصّه‏ها، غمها و خونِ‏دلهاى عاشوراست؛ ليكن در همين صحنه سوم، باز هم عزّت و افتخار هست. كسانى كه اهل نظر و فكر و تأمّلند، بايد هر سه بُعد را دنبال كنند.
در آن بُعدِ اوّل كه امام حسين عليه‏السّلام يك حركت انقلابى به راه انداخت، مظهر عزّت و افتخار بود. نقطه مقابلِ حسين‏بن‏على چه كسى بود؟ آن حكومت ظالمِ فاسدِ بدكاره‏اى بود كه «يعمل فى عباداللَّه بالاثم و العدوان». نمودار اصلى اين بود كه در جامعه‏اى كه زير قدرت او بود، با بندگان خدا و انسانها با ستم، عدوان، غرور، تكبّر، خودخواهى و خودپرستى رفتار مى‏كرد؛ اين خصوصيت عمده آن حكومت بود. چيزى كه برايشان مطرح نبود، معنويت و رعايت حقوق انسانها بود. حكومت اسلامى را به همان حكومت طاغوتى كه قبل از اسلام و در دورانهاى مختلف در دنيا وجود داشته است، تبديل كرده بودند. در صورتى كه بارزترين خصيصه نظام اسلامى، حكومت است؛ برجسته‏ترين بخشهاى آن جامعه ايده‏آلى كه اسلام مى‏خواهد ترتيب دهد، شكل و نوع حكومت و رفتار حاكم است.
به تعبير بزرگان آن روز، امامت را به سلطنت تبديل كرده بودند. امامت يعنى پيشوايىِ قافله دين و دنيا. در قافله‏اى كه همه به يك سمت و هدف والا در حركتند، يك نفر بقيه را راهنمايى مى‏كند و اگر كسى گم شود، دست او را مى‏گيرد و برمى‏گرداند؛ اگر كسى خسته شود، او را به ادامه راه تشويق مى‏كند؛ اگر كسى پايش مجروح شود، پاى او را مى‏بندد و كمك معنوى و مادّى به همه مى‏رساند. اين در اصطلاح اسلامى اسمش امام - امام هدايت - است و سلطنت نقطه مقابل اين است. سلطنتِ به معناى پادشاهىِ موروثى، فقط يك نوعِ از سلطنت است. لذا بعضى سلاطين در دنيا هستند كه اسمشان سلطان نيست، اما باطنشان تسلّط و زورگويى بر انسانهاست. هر كس و در هر دوره‏اى از تاريخ - اسم او هرچه مى‏خواهد باشد - وقتى به ملت خود يا به ملتهاى ديگر زور بگويد، اين سلطنت است. اين‏كه رئيس جمهور يك دولتى - كه در همه زمانها، دولتهاى مستكبر بوده‏اند و امروز مظهر آن، امريكاست - به خود حق بدهد كه بدون هيچ استحقاق اخلاقى، علمى و حقوقى، منافع خود و كمپانيهاى پشتيبان خود را بر منافع ميليونها انسان ترجيح دهد و براى ملتهاى دنيا تكليف معيّن كند، اين سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد يا نباشد!
در دوران امام حسين عليه‏السّلام امامت اسلامى را به چنين چيزى تبديل كرده بودند: «يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان». امام حسين عليه‏السّلام در مقابل چنين وضعيتى مبارزه مى‏كرد. مبارزه او بيان كردن، روشنگرى، هدايت و مشخّص كردن مرز بين حقّ و باطل - چه در زمان يزيد و چه قبل از او - بود. منتها آنچه در زمان يزيد پيش آمد و اضافه شد، اين بود كه آن پيشواى ظلم و گمراهى و ضلالت، توقّع داشت كه اين امام هدايت پاى حكومت او را امضاء كند؛ «بيعت» يعنى اين. مى‏خواست امام حسين عليه‏السّلام را مجبور كند به جاى اين‏كه مردم را ارشاد و هدايت فرمايد و گمراهى آن حكومت ظالم را براى آنان تشريح نمايد، بيايد حكومت آن ظالم را امضا و تأييد هم بكند! قيام امام حسين عليه‏السّلام از اين‏جا شروع شد. اگر چنين توقّع بى‏جا و ابلهانه‏اى از سوى حكومت يزيد نمى‏شد، ممكن بود امام حسين همچون زمان معاويه و ائمّه بزرگوارِ بعد از خود، پرچم هدايت را برمى‏افراشت؛ مردم را ارشاد و هدايت مى‏كرد و حقايق را مى‏گفت. منتها او بر اثر جهالت و تكبّر و دورى از همه فضايل و معنويات انسانى يك قدم بالاتر گذاشت و توقع كرد كه امام حسين عليه‏السّلام پاى اين سيه‏نامه تبديل امامت اسلامى به سلطنت طاغوتى را امضاء كند؛ يعنى بيعت كند. امام حسين فرمود «مثلى لا يبايع مثله»؛ حسين چنين امضايى نمى‏كند. امام حسين عليه‏السّلام بايد تا ابد به عنوان پرچم حق باقى بماند؛ پرچم حق نمى‏تواند در صف باطل قرار گيرد و رنگ باطل بپذيرد. اين بود كه امام حسين عليه‏السّلام فرمود: «هيهات منّا الذّلّة». حركت امام حسين، حركت عزّت بود؛ يعنى عزّت حق، عزّت دين، عزّت امامت و عزّت آن راهى كه پيغمبر ارائه كرده بود. امام حسين عليه‏السّلام مظهر عزّت بود و چون ايستاد، پس مايه فخر و مباهات هم بود. اين عزّت و افتخار حسينى است. يك وقت كسى حرفى را مى‏زند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاى آن حرف نمى‏ايستد و عقب‏نشينى مى‏كند؛ اين ديگر نمى‏تواند افتخار كند. افتخار متعلّق به آن انسان، ملت و جماعتى است كه پاى حرفشان بايستند و نگذارند پرچمى را كه آنها بلند كرده‏اند، توفانها از بين ببرد و بخواباند. امام حسين عليه‏السّلام اين پرچم را محكم نگه داشت و تا پاى شهادتِ عزيزان و اسارتِ حرم شريفش ايستاد. عزّت و افتخار در بُعد يك حركت انقلابى اين است.
در بُعد تبلور معنويت هم همين‏طور است. بارها اين را گفته‏ام كه خيليها به امام حسين عليه‏السّلام مراجعه و او را بر اين ايستادگى ملامت مى‏كردند. آنها مردمان بد و يا كوچكى هم نبودند؛ بعضى جزو بزرگان اسلام بودند؛ اما بد مى‏فهميدند و ضعفهاى بشرى بر آنها غالب شده بود. لذا مى‏خواستند حسين‏بن‏على را هم مغلوب همان ضعفها كنند؛ اما امام حسين عليه‏السّلام صبر كرد و مغلوب نشد و يكايك كسانى كه با امام حسين بودند، در اين مبارزه معنوى و درونى پيروز شدند. آن مادرى كه جوان خود را با افتخار و خشنودى به طرف اين ميدان فرستاد؛ آن جوانى كه از لذّات ظاهرى زندگى گذشت و خود را تسليم ميدان جهاد و مبارزه كرد؛ پيرمردانى مثل «حبيب‏بن‏مظاهر» و «مسلم‏بن‏عوسجه» كه از راحتى دوران پيرمردى و بستر گرم و نرم خانه خودشان گذشتند و سختى را تحمّل كردند؛ آن سردار شجاعى كه در ميان دشمنان جايگاهى داشت - «حُرّبن‏يزيد رياحى» - و از آن جايگاه صرفنظر كرد و به حسين‏بن‏على پيوست، همه در اين مبارزه باطنى و معنوى پيروز شدند.
آن روز كسانى كه در مبارزه معنوى بين فضايل و رذايل اخلاقى پيروز شدند و در صف‏آرايى ميان جنود عقل و جنود جهل توانستند جنود عقل را بر جنود جهل غلبه دهند، عدّه اندكى بيش نبودند؛ اما پايدارى و اصرار آنها بر استقامت در آن ميدان شرف، موجب شد كه در طول تاريخ، هزاران هزار انسان آن درس را فراگرفتند و همان راه را رفتند. اگر آنها در وجود خودشان فضيلت را بر رذيلت پيروز نمى‏كردند، درخت فضيلت در تاريخ خشك مى‏شد؛ اما آن درخت را آبيارى كردند و شما در زمان خودتان خيليها را ديديد كه در درون خود فضيلت را بر رذيلت پيروز و هواهاى نفسانى را مقهور احساسات و بينش و تفكّر صحيح دينى و عقلانى كردند. همين پادگان دوكوهه و پادگانهاى ديگر و ميدانهاى جنگ و سرتاسر كشور، شاهد دهها و صدها هزار نفر از آنها بوده است. امروز هم ديگران از شما ياد گرفته‏اند؛ امروز در سرتاسر دنياى اسلام آن كسانى كه حاضرند در درون خود و در صف‏آرايى حقّ و باطل، حق را بر باطل پيروز كنند و غلبه دهند، كم نيستند. پايدارى شما - چه در دوران دفاع مقدّس و چه در بقيه آزمايشهاى بزرگ اين كشور - اين فضيلتها را در زمانه ما ثبت كرد. زمانه ما زمانه ارتباطات نزديك است؛ اما اين ارتباطات نزديك هميشه به سود شيطان و شيطنتها نيست؛ به سود معنويتها و اصالتها هم هست. مردم دنيا خيلى چيزها را از شما ياد گرفته‏اند. همين مادرى كه در فلسطين جوان خودش را مى‏بوسد و به طرف ميدان جنگ مى‏فرستد، يك نمونه است. فلسطين سالهاى متمادى، زن و مرد و پير و جوان داشت؛ اما براثر ضعفها و به دليل آن‏كه در ميدان صف‏آرايى معنوى، جنود عقل نمى‏توانست بر جنود جهل پيروز شود، فلسطين دچار ذلّت شد و اين وضعيت برايش پيش آمد و دشمنان بر آن مسلّط شدند. اما امروز وضعيت فلسطين، به گونه ديگرى است؛ امروز فلسطين به‏پا خاسته است؛ امروز ملت فلسطين - زن و مرد - در صف‏آرايى معنوى در درون خود توانسته است جانب معنويت را غلبه دهد و پيروز كند؛ و اين ملت پيروز خواهد شد.
در آن صحنه سوم هم كه صحنه فاجعه‏آفرينيهاى عاشوراست، آن‏جا هم باز نشانه‏هاى عزّت مشاهده مى‏شود؛ آن‏جا هم سربلندى و افتخار است. اگر چه مصيبت و شهادت است؛ اگرچه شهادت هر يك از جوانان بنى‏هاشم، كودكان، طفلان كوچك و اصحاب كهنسال در اطراف حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسين عليه‏السّلام يك مصيبت و داغ بزرگ است؛ اما هركدام حامل يك جوهره عزّت و افتخار هم هست.
اين‏جا جمعى كه شما اجتماع كرده‏ايد، اغلب جوانيد. در اين پادگان دوكوهه هم دهها و صدها هزار جوان آمدند و رفتند. مظهر جوانِ فداكار در كربلا كيست؟ على‏اكبر، فرزند امام حسين عليه‏السّلام؛ جوانى كه در بين جوانان بنى هاشم برجسته و نمونه بود؛ جوانى كه زيباييهاى ظاهرى و باطنى را باهم داشت؛ جوانى كه معرفتِ به حقّ امامت و ولايت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را با شجاعت و فداكارى و آمادگى براى مقابله با شقاوت دشمن همراه داشت و نيرو و نشاط و جوانى خود را براى هدف و آرمان والاى خود صرف كرد. اين خيلى ارزش دارد. اين جوان فوق‏العاده و برجسته به ميدانِ دشمن رفت و در مقابل چشم پدر و چشمان زنانى كه نگران حال او بودند، جسد به خون آغشته‏اش به خيمه‏ها برگشت. اين چنين مصيبت و عزايى چيز كوچكى نيست؛ اما همين حركت او به سمت ميدان و آماده شدن براى مبارزه، براى يك مسلمان، تجسم عزّت، بزرگوارى، افتخار و مباهات است. اين است كه خداوند مى‏فرمايد: «و للَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين». حسين‏بن‏على عليه‏السّلام نيز به نوبه خود با فرستادن اين جوان به ميدان جنگ، عزّت معنوى را نشان داد؛ يعنى پرچم سربلندى و حاكميت اسلام را كه روشن‏كننده مرز بين امامتِ اسلامى و سلطنتِ طاغوتى است محكم نگه مى‏دارد، ولو به قيمت جان جوان عزيزش باشد.
شنيده‏ايد - در اين روزها، بارها هم تكرار شده است - كه هر كدام از اصحاب و ياران امام حسين عليه‏السّلام براى رفتن به ميدان جنگ و مبارزه كردن اجازه مى‏خواستند، امام به سرعت اجازه نمى‏داد. بعضيها را ممانعت مى‏كرد؛ به بعضى مى‏گفت كه اصلاً از كربلا برگرديد و برويد. او با جوانان بنى‏هاشم و اصحاب خود، چنين رفتار مى‏كرد. اما على‏اكبر - جوان محبوب و فرزند عزيزش - كه اجازه ميدان خواست، امام يك لحظه هم درنگ نكرد و به او اجازه داد. اين‏جا مى‏شود معرفت پسر و عظمت مقام پدر را فهميد.
تا وقتى اصحاب بودند، مى‏گفتند جانمان را قربان شما مى‏كنيم و اجازه نمى‏دادند كسى از بنى‏هاشم - فرزندان اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم‏السّلام - به ميدان جنگ بروند. مى‏گفتند اوّل ما مى‏رويم و كشته مى‏شويم، اگر بعد از كشته شدن ما خواستيد، آن وقت به ميدان برويد. وقتى كه نوبت به جانبازى و شهادت بنى‏هاشم رسيد، اوّل كسى كه درخواست اجازه براى ميدان مى‏كند، همين جوان مسؤوليت‏شناس است؛ او على‏اكبر، پسر آقا و پسر امام و از همه به امام نزديكتر است، پس براى فداكارى از همه شايسته‏تر است. اين هم يك مظهر امامت اسلامى است؛ اين‏جا جايى نيست كه دنيا، منافع مادّى، سود اقتصادى و شهوات نفسانى تقسيم كنند؛ اين‏جا مجاهدت و سختى است؛ اوّل كسى كه داوطلب مى‏شود على‏بن‏الحسين، على‏اكبر است. اين، معرفتِ اين جوان را مى‏نماياند و امام حسين هم عظمت روحى‏اش را در مقابل اين كار نشان مى‏دهد و به مجرّد اين‏كه او درخواست مى‏كند، امام حسين عليه‏السّلام هم اجازه مى‏دهد كه به ميدان برود.
اينها براى ما درس است؛ همان درسهاى ماندگار تاريخ، همان چيزهايى كه امروز و فردا، بشريت به آنها نيازمند است. تا وقتى كه خودخواهيهاى انسان بر او حاكم است، هرچه قدرتِ اجراييش بالاتر باشد، خطرناكتر است؛ تا وقتى كه هواهاى نفسانى بر انسان غالب است و تا وقتى انسان همه چيز را براى خود مى‏خواهد، هرچه قدرتش بيشتر است، خطرناكتر و سبعتر و درنده‏تر است. نمونه‏هايش را در دنيا مى‏بينيد. هنر اسلام همين است كه به كسانى اجازه مى‏دهد از نردبان قدرت بالا روند كه توانسته باشند لااقل در بعضى از اين مراحل امتحان داده و قبول شده باشند. شرطى كه اسلام براى مسؤوليتها مى‏گذارد، خارج شدن از بسيارى از اين هواها و هوسهاست. ما مسؤولان بايستى بيش از همه مراقب خود باشيم؛ بيش از همه دست، زبان، فكر، چشم و عمل خود را كنترل كنيم؛ بيش از همه تقوا در ما لازم است. وقتى بى‏تقوايى بر انسانى حاكم شد، هرچه قدرت او بيشتر باشد، خطرش براى بشريت بيشتر است. وقتى اختيارِ فشردن تكمه بمب اتم در دست شخصى باشد كه نه جان انسانها و نه حقوق ملتها برايش مهم است و نه اجتناب از شهوات نفسانى براى او يك امتياز و ارزش محسوب مى‏شود، براى بشريت خطرناك است. اين كسانى كه امروز در دنيا از نيروى اتم و سلاحهاى مرگبار برخوردارند، بايد بر نفس و احساسات خود غلبه داشته و مسلّط باشند كه متأسفانه اين‏طور نيست. اسلام اين مسائل را تبليغ مى‏كند و علّت دشمنى قدرتمندان با اسلام هم همين است.


 


در جمع اقشار مختلف مردم در پادگان دوكوهه 9/1/1381

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 شهادت جانسوز نهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت بر شیعیان مهدی تسلیت باد.

 

 

 

السلام علیک یا جواد الائمه  اشفع لنا فی الجنه

 

 

نابینایی نزد امام رضا(ع) آمد و گفت یا مولای من  چشمانم نمی­بیند و  درمانده شدم چه کنم حضرت نامه­ای به وی داد و فرمودند نزد جوادم برو و این نامه را به او بده...

 نابینا نزد کودک 7 ساله آمد قبل از اینکه لب بازکند  امام جواد فرمودند چشمان شما چطوراست ؟ و دستی به روی چشمان وی کشید و این نوازش همان و چشم گشودن نابینا همانا .

میخوام بگم یا مولا من که پسر خودتم دست نوازشی به این دل سید محمد کاظم بکش تا چشم دلش باز بشه و بتونه جمال مهدی صاحب الزمان و ببینه  بابا جون تو رو به جان اون لحظه ای که عمه زینب بربالین مادرمون فاطمه الزهرا نشسته بود و گریه میکرد قسم میدم دل بیمار منو شفا بده...

 

.... خیلی غریب بود، خیلی جوون بود، می خوام صدای من برسه به اون کسانی که نشستند پشت در بقیع دارند برای امام مجتبی گریه میکنند دلم می­خواد صدام برسه به بقیع و بگم یا امام حسن تو که پرستاری مثل زینب داشتی  بمیرم برات یا جوادلائمه  زینب تو کجاست

 ام فضله ملعون دستورداد که هلهله کنند تا صدای عزیز زهرا را کسی نشنوه  ...

آقا جون عیبی نداره میگند تو کربلا هم به جنازه مطهر امام سنگ میزدندو هلهله میکردند ....

یکی از کینزها میگه من تو لحظات احساس کردم آب ببرم برای مولا ولی  ام فضله ملعون تا ظرف آب را دید به زمین انداخت و گفت دوست دارم فرزند زهرا با لب تشنه جان بده .....

 پس چرا همش میگیم کربلا ......

وا ی و  واویلا....

جواد الائمه چی میگه:

دیروز از خدا طلب مرگ کردم

گویی امروز دعا مستجاب شد

وایو واویلا.....

مادر بیا که قلب جوادت کباب شد

چنین سوخت وچون شمع آب شد

************

ای درخشیده درمیان دوعلی

ای ابو علی و ابن علی

نور علمت دل زعالم می­برد

هوش از یحیی بن اکفم می­برد

این تویی با آن همه قدر وجلال

درسنین کودکی پیرکمال

سرکشان علم سرکوبت شدند

عالمان دهر مغلوبت شدند

من نمی­گویم ثنا گوی توأم

یا بن الزهرا سائل کوی توأم

نا امید از لطف بی­حدم نکن

سائل لبخند تسکین توأم

گربدم یا خوب مسکین توأم

التماس دعا دارم

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 قضاوتهای امیر مومنان

 

 

قضاوت‌هاي اميرالمؤمنين علي (ع)

علي (ع) به علّت آشنايي تسلّط زيادي كه به قرآن و سنّت پيامبر (ص) داشته ، خليفه او را مورد مشاوره قضايي قرار مي‌داده. وي در بسياري از موارد،  به رأي و اظهار نظر امام علي (ع) در بسياري ازمسايل فقهي و قضايي محتاج مي‌شده و علي (ع) نيز تقاضاي او را اجابت و حكم صحيح خدا را ابلاغ مي‌كرده است. خليفه بارها به علي (ع) مي‌گفت:

«ياعلي انتخيرهم الفقوي؛ اي علي ! توبهترين فتوي دهنده هستي.[1]» علي (ع) تا اندازه‌اي درمسايل قضايي دخالت كرده، حكم صحيح خدا را ابلا غ مي‌كرد و خليفه را پس ازدادن رأي‌ها و فتواهاي اشتباه،از مشكلات قضايي مي‌رهانيد كه خليفه را پس از دادن رأي‌ها وفتواهي اشتباه، از مشكلات قضايي مي‌رهانيد كه خليفه مي‌گفت:

«علي اقضانا اهل المدينه؛ علي قاضي‌ترين (بهترين قاضي) ما در مدينه است.[2]»

خليفه بارها پس از حل مشكلات قضايي خود به دست علي (ع) مي‌گفت:

«لولا علي لهلك عمر؛ اگر علي نبود عمر هلاك مي‌شد.[3]» و اين سخن را بيش از هفتاد بار گفته است. و يا مي‌گفت:

«خداوند مرا در شهري رها نكند كه ابوالحسن درآن نباشد و مرا رها نكند در شدايدي كه او بر آن نباشد.[4]»انبوه قضاوت‌هايي كه از علي (ع) در اين دوران برجاي مانده، حيرت انگيز است. همه اينها پس از زماني بوده است كه خليفه حكمي خلاف مي‌داده و علي (ع) آن را اصلاح مي‌كرده است؛ و اين چيزي به جز عمق اطلاع و فعاليت قضايي، علي (ع) در اجراي احكام الهي ولو در حكومتي كه آن را در عمل به رسميت نشناخته بود، نمي‌باشد. به عنوان نمونه به دو مورد از اين قضاوت‌ها كه حضرت در عصر خلفا نموده‌اند اشاره مي‌كنيم: در زمان ابوبكرمردي را كه شراب خورده مأموران به نزد خليفه آوردند تا حدّ شرابخوري بر او جاري سازند. وي ادّعا كرد كه از تحريم شراب آگاه نبوده و در ميان گروهي پروش يافته كه تا آن هنگام شراب را حلال مي‌دانسته‌اند. خليفه درتكليف خود متحيّر ماند. فوراً كسي را روانه حضور علي (ع) كرد و حلّ مشكل را از او خواست. امام فرمود: بايد دو نفر از افراد موثق دست اين فرد را بگيرند و به مجالس مهاجرين وانصار ببرند واز آنان بپرسند كه آيا تاكنون آيه تحريم شراب را براي اين مرد خوانده‌اند يا نه. اگر آنان شهات دادند كه آيه تحريم شراب را بر اين مرد تلاوت كرده‌اند بايد حدّالهي را بر او جاري گردد واگرنه، بايد او را توبه داد كه در آينده لب به شراب نزند و سپس رها ساخت. خليفه از دستور امام (ع) پيروي كرد وسرانجام آن مرد آزاد شد.[5] 

و از ديگر قضاوتهاي آن حضرت اين است كه مردي از همسر خود به عمرشكايت برد كه شش ماه پس از عروسي بچه آورده است. زن نيز مطلب را پذيرفته، اظهار مي‌داشت كه قبلاً با كسي رابطه‌اي نداشته است. خليفه نظر داد كه زن بايد سنگسار شود. ولي امام (ع) از اجراي حد جلوگيري مي‌كرد و گفت كه زن، از نظر قرآن ، مي‌تواند بر سر شش ماه بچه بياورد، زيرا در آيه‌اي دوران بارداري و شيرخواري سي ماه معين شده است:

«و حمله وفصاله ثلاثون شهرا؛ و سي ماه تمام مدّت حمل و شيرخواري بود.[6]»

در آيه‌اي ديگر،تنها دوران شير دادن دوسال ذكر شده است:

«وفصاله في عامين؛ مدّت دوسال كه طفل را از بازگرفته.[7]»

اگر دو سال را از سي ماه كم كنيم براي مدّت حمل شش ماه باقي مي‌ماند



[1] . بلاذري، احمد، انساب الاشراف، ج 2 ،ص 178. (ن.ق.م.)

[2] . همان، ص 97. (ن.ق.م.)

[3] . ابن ابي الحديد ،شرح نهج البلاغه، ج 1 ، ص 18. (ن.ق.م.)؛ اميني، عبد الحسين، الغدير، ج 3،ص 97. (ن.ق.م.)

[4] . شيخ مفيد، ارشاد، ص 97. (ن.ق.م.)

[5] . شيخ مفيد، ارشاد، ص 107، خ.

[6] . سوره احقاف، آيه 15.

[7] . سوره لقمان، آيه 14.

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 زندگی امام زمان
 

اللهم انا  نرغب اليك  في دولة كرِيمة تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله   پروردگارا  !  ما را آرزوي آستان قرب تو در دولت كريمانه يارست  همان كه اسلام و يارانش را شوكت بخشد و دوروئي و اهلش را   ذلت



پس از ولادت امام زمان‏ عليه السلام به دليل شرايط سياسى آن دوران تولد ايشلن در زير پرده كتمان پوشيده ماند. امام حسن عسكرى‏عليه السلام ‏تولّد فرزند خويش را جز به اصحاب خاص خود در ميان ننهاد.امامت ايشان بنا به حديثهاي بسياري بود كه از پيامبر (ص) و امامان پيشين روايت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه پدر نمازگزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند. در روايتى ‏از كتاب غيبت، از عدّه‏ اى از اصحاب امام عسكرى نقل شده است كه‏ گفتند: "نزد امام عسكرى‏عليه السلام گرد آمده بوديم و از وى در باره حجّت ‏وپيشواى پس از او پرسش مى‏كرديم. در مجلس او چهل مرد حضورداشتند. عثمان بن سعيد بن عمر عمرى در برابر آن‏حضرت بر پا خاست ‏وگفت: فرزند رسول خدا! مى‏خواهم در باره مطلبى از شما سؤال كنم كه‏خود بدان داناتر از منى. امام به او فرمود: بنشين عثمان! عثمان ناراحت‏ وخشمگين برخاست تا خارج شود. امّا آن‏حضرت فرمود: كسى بيرون ‏نرود. هيچ كدام از ما بيرون نرفتيم. تا پس از ساعتى كه امام، عثمان را باصداى رسا ندا داد. عثمان روى پاهايش برخاست. امام فرمود: آيا شما رابه خاطر مطلبى كه آمده ‏ايد، آگهى دهم؟ همه گفتند: آرى اى فرزندرسول خدا! فرمود: شما آمده ‏ايد تا در باره حجّت پس از من سؤال كنيد:همه گفتند: آرى. ناگهان پسرى را ديديم مثل پاره ماه، شبيه ‏تر از هركسى به امام عسكرى! فرمود: اين پس از من پيشواى شماست و جانشين ‏من بر شما. او را فرمان بريد و پس از من به تفرقه دچار نشويد كه در دين ‏خويش به هلاكت افتيد. بدانيد كه شما پس از اين روز او را نخواهيد ديد تا عمرش كامل گردد. از عثمان بن سعيد آنچه را مى‏گويد بپذيريد و فرمان‏ او را اطاعت كنيد. كه او جانشين امام شماست و كار به دست اوست".

دوره امامت، چگونه آغاز شد؟

خلفاى عبّاسى بنابر عادت معمول خويش، هر گاه فرصتى براى كشتن ‏اولياء اللَّه مى‏يافتند، فوراً آنها را به زهر از پاى در مى‏آوردند. معتصم نيز، امام حسن عسكرى‏عليه السلام را به زهر شهيد كرد و سپس درصدد يافتن فرزندِ آن‏حضرت بر آمد تا او را نيز از ميان بردارد و به خيال‏ خويش دنباله امامت را نيست و نابود گرداند. معتصم عده ‏اى را به خانه امام فرستاد تا هر كه و هر چه در آنجاست ‏توقيف كنند. احمد بن عبد اللَّه بن ‏يحيى بن خاقان پسر وزير معتصم در اين باره مى‏گويد: چون امام حسن عسكرى بيمار شد. پدرم به من پيغام داد كه امام بيمارشده. آنگاه خود همان لحظه سوار شد و به دار الخلافه رفت و سپس باپنج نفر از خادمان ‏معتصم شتابان بازگشت. همه آنان ‏از افراد مورد وثوق و خواص خليفه بودند. يكى از آنها هم "نحرير" بود. پدرم ‏به آنها دستور داده بود در خانه حسن بن على باشند و اوضاع و احوال او رازير نظر بگيرند. همچنين در پى عده ‏اى از پزشكان فرستاده بود و به آنان ‏دستور داده بود كه در خانه امام حسن عسكرى رفت و آمد كنند وهر بام ‏وشام از او پرستارى ومراقبت كنند. چون دو روز از اين ماجرا گذشت، كسى نزد پدرم آمد و به وى خبرداد كه آن‏حضرت بيمارى‏اش شدت يافته و ضعيف شده است. پدرم ‏سوار شد و به خانه آن‏حضرت رفت و به پزشكان دستور داد بخوبى حال ‏آن‏حضرت را تحت نظر بگيرند. همچنين در پى قاضى القضات فرستاد وبه‏ او دستور داد كه پيش او بيايد و ده تن از كسانى را كه به دين و امانتدارى‏وپرهيز گارى آنان مطمئن است، انتخاب كند و با خود بياورد. آنگاه‏ تمام آنها را به خانه امام حسن فرستاد و بديشان تكليف كرد كه شبانه روزهمانجا بمانند. آنها در آنجا بودند تا آنكه امام حسن عسكرى‏عليه السلام ‏درگذشت. رحلت او چند روز گذشته از ماه ربيع الاوّل سال 260 واقع‏ شد. با رحلت او سامراء يكصدا ناله بر مى‏آورد كه ابن الرضا از دنيا رفت. خليفه عدّه ‏اى را به خانه آن‏حضرت فرستاد تا خانه و اتاقها را بازرسى‏كنند وهر آنچه در خانه است مهر و موم نمايند و نشان فرزند آن‏حضرت ‏را بجويند. بدين گونه قدرت جاهلى و استكبارى مى‏كوشيد، ريشه ‏هاى امامت رااز بيخ بركند و حركت اصيل مكتبى را دستخوش نابودى سازد. امّا به ‏مقصود خود نايل نيامدند كه دست خداوند بر فراز دستان آنها بود. يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ‏الْكَافِرُونَ(7)؛ "خواهند پرتو خدا را با دهانهاى خويش فرونشانندامّاخداوندچنين نخواهد مگر آنكه پرتو خويش را به انجام رساند، هر چند كه ‏كافران نا خوش دارند."

 پنهان بودن ميلاد حجّت اللَّه‏ :

·   قال رسول الله (ع):  المهدي من ولدي، اسمه اسمي و كنيته كنيتي، أشبه الناس بي خلقاً و خلقاً، تكون له غيبه و حيره تضل فيه الامم، ثم يقبل كالشهاب الثاقب و يملاها عدلا و قسطا كما ملثت ظلما و جوراً.(بحارالانوار/ ج 51، ص 17، ح 13، به نقل از كمال الدين.)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي از فرزندان من است، نامش نام من (م ح م د) و كنيه اش كنيه من (ابوالقاسم) مي باشد، ‌در صورت و سيرت از همه كس به من شبيه تر است. براي او غيبتي است كه در آن مردم دچار حيرت مي گردند و بسياري از دسته ها و گروههاي مردم، گمراه مي شوند، آنگاه مانند ستاره تاباني از پرده غيبت بدر آيد و زمين را پر از عدل و داد كند آن چنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد.

 نام امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

  از جمله القاب شريف آن حضرت مهدي، قائم، منتظر، خاتم، حجه، صاحب و منصور است؛ كه با بيان احاديث معصومين (ع)، وجه تناسب برخي از اين لقبها با وجود مباركش بيان مي گردد.

  1-             مهدي

 ·     عن ابي عبدالله (ع) قال:

 اذا قام القائم (ع)، دعا الناس الي الاسلام جديدا و هداهم الي امر قد د ثر و ضل عنه الجمهور و انما سمي القائم مهد يا لانه يهدي الي امر مضلول عنه... (بحارالانوار، ج 51، ص 30 ، ح 7، به نقل از ارشاد شيخ مفيد)

 از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت شده است كه فرمود: هنگامي كه قائم قيام نمايد، بار ديگرمردم را به اسلام دعوت مي كند و به احكام از بين رفته و فراموش شده آن آشنا مي گرداند و چون از جانب خداوند به امور گمشده و از ميان رفته راهنمايي مي شود،‌ او را مهدي مي گويند.

  2-             قائم

 عن الثمالي قال: سالت الباقر (ع): يابن رسول الله! الستم كلكم قائمين بالحق. قال: بلي. قلت:

 ·                 فلم سمي القائم قائماً؟

 قال: لما قتل جدي الحسين (ع)، ضجت الملائكه الي الله عزوجل بالبكاء و النحيب. و قالوا: الهنا و سيدنا. اتغفل عمن قتل صفوتك و ابن صفوتك، و خيرتك من خلقك؟ فاوحي الله عزو جل اليهم: قروا ملائكتي، فوعزتي و جلالي لا نتقمن منهم و لو بعد حين. ثم كشف الله عز و جل عن الائمه من ولد الحسين (ع) للملائكه، فسرت الملائكه بذلك، فاذا احدهم قائم يصلي، فقال الله عزو جل، بذلك القائم انتقم منهم. بحارالانوار/ج 51،‌ص 29و 28، ح 1، به نقل از علل الشرايع

 ابوحمزه ثمالي گويد: از حضرت امام محمد باقر (ع) پرسيدم: اي پسر رسول خدا! مگر همه شما ائمه، قائم به حق نيستيد؟ فرمود: بلي. عرض كردم: پس چرا فقط امام زمان (ع) قائم ناميده شده است؟‌ فرمود: چون جد م امام حسين (ع) به شهادت رسيد،‌ صداي ناله فرشتگان برخاست و به شد ت به درگاه الهي گريستند و گفتند: پروردگارا! آيا قاتلين بهترين بندگان و زاده اشرف مخلوقات و برگزيده آفريد گانت را به حال خود مي گذاري؟ خداوند به آنها وحي فرستا د كه اي فرشتگان من آرام گيريد، ‌به عزت و جلالم سوگند،‌از آنها انتقام خواهم گرفت، هر چند بعد از گذشت زمانها باشد. آنگاه پروردگار عالم، امامان از اولاد امام حسين (ع) را به آنها نشان داد و فرشتگان از ديدن آنان مسرور گشتند. ناگاه ديدند يكي از آنها ايستاده است و نماز مي گزارد. خداوند فرمود: به وسيله اين قائم از آنها انتقام مي گيرم.

 ·      عن الصقربن دلف .... فقلت له (لابي جعفر محمد بن علي الرضا (ع): يابن رسول الله و لم سمي القائم؟ ‌قال:‌ لانه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد اكثر القائلين بامامته.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين)

 صقربن دلف مي گويد به امام محمد تقي (ع) گفتم: اي فرزند رسول خدا! چرا آن حضرت را قائم مي گويند؟ ‌امام در پاسخ فرمودند: زيرا آن حضرت بعد از آن كه نامش از خاطرها فراموش مي شود و اكثر معتقدين به امامتش از دين خدا بر مي گردند، قيام مي كند.

 ·                 عن ابي عبدالله (ع) قال:

      ..... و سمي القائم لقيامه بالحق. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 7/ به نقل از ارشاد مفيد)

 از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: آن حضرت را به جهت اين كه براساس حق قيام مي كند، ‌قائم مي نامند.

  3-             منتظر

 ·              عن القربن دلف، فقلت له (لابي جعفر محمدبن علي الرضا (ع) : و لم سمي المنتظر؟

     قال: لان له غيبه تكثر ايامها و يطول امدها، فينتظرخروجه المخلصون و ينكره المرتابون و يستهزي بذكره الجاحدون و يكذب فيها الوقاتون و يهلك فيها المستعجلون و ينجو فيها المسلمون. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين، ص 378. در كتاب بحارالانوار، به جاي يكذب، يكثر آمده است)

 صقربن دلف از امام جواد (ع) پرسيد: چرا آن حضرت را منتظر مي گويند؟‌ فرمود: چون براي مدتي طولاني غيبت مي نمايد. افراد با اخلاص منتظر ظهورش خواهند بود. و اهل شك و ترديد وجود  وي را انكار مي كنند. و منكران چون يادي ا زاو مي شود تمسخرمي كنند! كساني كه وقت ظهور را تعيين

مي كنند، دروغ مي گويند، ‌شتاب  كنند گان به هلاكت مي رسند و آنها كه در مقام تسليم هستند، ‌رستگاري مي يابند.

  4-             منصور

 ·       عن ابي جعفر(ع) في قوله تعالي: «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا»(سوره اسري، آيه 33)  قال: الحسين،‌«فلا يسرف في القتل انه كان منصورا» قال: سمي الله المهدي المنصور.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30، 31/ ح 8/ به نقل از تفسير فرات بن ابراهيم)

 از امام محمد باقر (ع) روايت شده است كه آن حضرت در تفسير آيه شريفه و من قتل مظلوما (و آن كس كه به ستم كشته شده است) فرمود: او حسين بن علي (ع) است. و در مورد بقيه آيه فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف في القتل انه كان منصورا (براي ولي او سلطه (حق قصاص) قرار  داديم پس در كشتن زياده روي نكنيد چون او منصور (مورد حمايت) است)  فرمود: خداوند مهدي را منصور ناميد.

 نهي از بردن نام حضرت

 ·        عن ابي هاشم الجعفري قال: سمعت ابالحسن العسكري (ع) يقول: الخلف من بعد الحسن ابني، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف.

 قلت: و لم جعلني الله فداك؟

 فقال: لانكم لاترون شخصه و لا يحل لكم ذكره باسمه.

 قلت: ‌فكيف نذ كره؟

 فقال: قولوا «الحجه من آل محمد صلوات الله عليه و سلامه».(بحارالانوار/ ج 51، ص 31، ح 2، در كتابهاي كافي، كمال الدين و غيبت شيخ طوسي، الخلف من بعدي الحسن ابني ....آمده است.)

 از ابوهاشم جعفري نقل است كه گويد: شنيدم حضرت امام علي النقي (ع) مي فرمود: جانشين من فرزندم حسن است. ولي چگونه خواهد بود براي شما وضع جانشين او؟!

 گفتم: چرا فدايت گردم؟!

 فرمود: شما او را نمي بينيد و بر شما روا نيست كه نام او را ببريد.

 گفتم: پس چگونه ا ز او ياد كنيم؟

 فرمود: بگوييد حجت از آل محمد كه درود و سلام خدا بر او باد.

 ·         عن علي بن عاصم الكوفي، قال: خرج في توقيعات صاحب الزمان (عج) : ملعون ملعون من سماني في محفل من الناس.(بحارالانوار، ج 51، ص 33، ح 9، به نقل از كمال الدين.)

  القاب امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 ·         قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي وجهه كالكوكب الدري. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح الثامن، به نقل از كشف الغمه)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است كه رويش چون ستاره تابان مي باشد.

 ·       قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي، لونه لون عربي و جسمه جسم اسرائيلي. علي خده الايمن خال... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح التاسع، به نقل از كشف الغمه)

 پيغمبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است. رنگ پوست او، رنگ نژاد عرب و اندامش چون اندام فرزندان حضرت يعقوب (ع) (قوي  و بلند قامت) است وخالي بر گونه راست او مي باشد.

 شمايل حضرت

 1-          قرآن كريم

 ·         قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا. (سوره اسرا، آيه 83)

 حق آمد و باطل نابود گرديد، يقينا باطل نابود شدني است.

 ·       هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون. (سوره صف، آيه 9)

 او كسي است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاده تا او را بر همه اديان غلب سازد، هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.

 ·      و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون. (سوره انبيا، آيه 105)

       در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد.

 ·       وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد  خوفهم امنا يعبد ونني لايشركون بي شياً و من كفر بعد ذلك فالئك هم الفاسقون. (سوره  نور، آيه 55)

 خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعاً آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد. همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روي زمين را بخشيد؛‌ و دين و آييني را كه براي آنان پسنديده، پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت؛ و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مي كند،‌(آنچنان) كه تنها مرا مي پرستند و چيزي را شريك من نخواهند ساخت. و كساني كه پس  از آن كافر شوند،‌آنها فاسقانند.

  2-              انجيل لوقا

 ·               پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نمي بريد، پسر انسان مي آيد. (انجيل لوقا، باب 12، شماره 40)

 زلزله هاي عظيم در جايها و قحطيها و وباها پديد مي آيد و چيزهاي هولناك و علامات بزرگ از آسمان ظاهر خواهد شد.... و دلهاي مردمان ضعف خواهد كرد از خوف و انتظار آن  وقايعي كه بر ربع مسكون ظاهر مي شود و آنگاه پسر انسان را خواهند ديد كه بر ابري سوار شده،‌ با قوت و جلال عظيم مي آيد. (انجيل لوقا، باب 21)

 3-    زبور داود

 هان بعد از اند ك زماني شرير نخواهد بود و اما حليمان، وارث زمين خواهند شد و از فراواني سلامتي متلذ ذ خواهند گرديد.... صالحان، وارث زمين خواهند بود و در آن تا ابد سكونت خواهند نمود و عاقبت شريران منقطع خواهند شد( زبور داود، ‌مزمور37)

 4-    كتاب اشعياي نبي

 روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت و خوشي او در ترس از خداوند خواهد بود...... مسكينان را به عدالت، داوري خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين، به راستي حكم خواهد نمود....... گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله با شير و پرواري با هم زندگي مي كنند و طفل كوچك، آنها را خواهد راند و گاو با خرس خواهد چريد..... و در تمام كوه مقدس من، ضرر و فساد نخواهند كرد، زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود، مثل آبهايي كه دريا را مي پوشاند. (كتاب اشعياي نبي، از كتاب مقدس، باب 11)

 5-    كتاب حبقوق نبي

 اگرچه تاخير نمايد، برايش منتظر باش، زيرا كه البته مي آيد و درنگ نخواهد نمود، بلكه جميع امتها را نزد خود جمع مي كند و تمامي قومها را براي خويشتن فراهم مي آورد. (كتاب حبقوق نبي، از كتاب مقدس، باب2 )

 6-    كتاب مذهبي زردشتيان

 جاماسب از قول استادش زردشت خبر مي دهد:

 پيش از ظهور سوشيانس (نجات دهنده دنيا) پيمان شكني و دروغ و بي ديني در جهان رواج مي يابد ومردم از خدا دوري جسته،‌ ظلم و فساد و فرومايگي آشكار مي گردد. و همين ها نيز اوضاع جهان را دگرگون ساخته، زمينه را براي ظهور نجات دهنده،‌ مساعد مي گرداند(از كتاب موعود،‌ به نقل از كتاب زند و هومن، يسن، ص25 )

 گشتاسب ـ پادشاه وقت ـ مي پرسد: وقتي سوشيانس ظهور كرد، چگونه فرمانروايي و دادستاني مي كند و جهان را چطور اداره خواهد كرد و چه آييني دارد؟

 جاماسب در پاسخ وي مي گويد: سوشيانس دين را به جهان روا (رايج) كند و آزو نياز (فقر و تنگدستي) هم را تباه كند و اهريمن را از دامان آفريدگان باز دارد و مردمان گيتي هم منش (هم فكر) و هم گفتار و هم كردار باشند. (جاماسب نامه، در كتاب زند و هومن، يسن، ص 121- 122 )

 7-       كتاب مذهبي هندوها

 پس از خرابي دنيا، پادشاهي در آخر الزمان پيدا  شود كه پيشواي خلايق باشد و نام ا و منصور باشد و تمام عالم را بگيرد  به دين خود آورد و همه كس را از مومن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآيد.... (كتاب د يد، كتاب آسماني هندوها)

 دور د نيا  تمام شود به پاد شاه عادلي در آخر الزمان كه پيشواي ملائكه و پريان و آد ميان  باشد و حق و راستي با او باشد.......... (كتاب باسك، از كتابهاي آسماني هند وها)

  8-                         كتاب مذهبي بودائيان

 در كتاب داد نك از قول بودا نقل مي كند: بعد از آن كه مسلماني به هم رسيد، در آخر، ميان عالم از ظلم و فسق و گناه و رياي زاهدان و خيانت امينان و حسودي بخيلان و عمل نكردن دانايان به آموخته خود،‌ دنيا از ظلم و جفا و گناه پر شود و از دين جز نام او نماند. پاد شاهان  و پيشوايان و رئيسان، بي رحم و ظالم شوند، رعيت بي انصاف و نافرمان و متقلب شود و همه در خرابي نظم دنيا بكوشند و همه جا را  كفر و ناسپاسي فراگيرد، آن وقت دست راستين جانشين مماطا (يعني محمد پيغمبر اسلام) ظهور كند و خاور و باختر عالم را بگيرد، آدميان را به راه خوبيها رهبري كند. او فقط و تنها، حق و راستي را قبول مي كند و بس.

 بشارت به ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 عن ام سلمه، قالت: سمعت رسول الله (ص) يقول: المهدي من عترتي من ولد فاطمه. (بحارالانوار، ج 51، ص 75، ح 30، به نقل از غيبت شيخ طوسي)

 ام سلمه (همسر گرامي پيامبر) گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مي فرمود: مهدي از خاندان من واز فرزندان فاطمه است.

 ·قال رسول الله (ص)

 ابشركم بالمهدي يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل، فيملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا ...... (بحارالانوار، ج 51، ص 81، ح الثامن عشر، به نقلاز كشف الغمه)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مژده باد شما را به ظهور مهدي كه وقتي اوضاع جهان متزلزل مي شود ومرد م  با يكديگر به اختلاف مي پردازند، قيام مي كند و زمين را پر از عدل و داد مي نمايد،‌ همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است.

 ·      قال الحسين بن علي (ع):

 من اثنا عشر مهديا، اولهم اميرالمومنن علي بن ابيطالب و آخر هم التاسع من ولدي و هو الامام القام بالحق، يحيي الله به الارض بعد موتها و يظهر به دين الحق علي الدين كله و لو كره المشركون. (بحارالانوار، ج 51، ص 133، ح 4. به نقل از كمال الدين)

 حضرت امام حسين (ع) فرمودند: ما دوازده مهدي داريم: اول آنها اميرمومنان علي بن ابيطالب (ع) و آخرين آنها نهمين فرزند من است،‌و او امامي است كه براساس حق قيام مي كند و خداوند به وسيله او زمين را زنده خواهد كرد، پس از آن كه (با كفر و بي ديني) مرده باشد و به وسيله او دين حق (اسلام) را برساير اديان غالب مي گرداند،‌هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.

 ·   عن ابي عبدالله (ص) قال:

 اذا اجتمعت ثلاثه اسماء متواليه، محمد و علي و الحسن، فالرابع القائم (ع). (بحارالانوار، ج 51، ص 143، ح 5، به نقل از كمال الدين و غيبت شيخ طوسي)

 از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمودند: هنگامي كه سه اسم پي در پي در ميان ما ائمه پيدا شود،‌محمد و علي و حسن، چهارمي آنها قائم است.

 ·              قال ابوعبدالله الصادق (ع):

 من اقر بالائمه من ابائي و ولدي و جحد المهدي من ولدي، كان كمن اقر بجميع الانبياء (ع) و جحد محمداً (ص) نبوته..... (بحارالانوار، ج 51، ص 145، ح 10، به نقل از كمال الدين)

 حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند: هر كس همه امامان معصوم ـ از پد ران  و فرزندان من ـ را تصد يق  كند ولي  وجود  مهدي موعود  را  نپذ يرد ،‌ مانند آن است كه به تمام  پيامبران  باور داشته  باشد  و نبوت  پيغمبر اسلام را انكار كند.

 ·        از دعبل خزاعي روايت شده است كه گفت: قصيده خود را كه با اين بيت شروع مي شد:

 مدارس آياتٍ خلت من تلاوهٍ

 و منزل وحيٍ مقفرالعرصات

 (مدارسي  كه در آن آيات خدا خوانده مي شد،‌از آهنگ  تلاوت  خالي  مانده و محل وحي  خدا، همچون  بيابان  بي آب  و علف  گشته است)

 براي حضرت امام رضا (ع) خواندم، تا به اين شعر رسيدم:

 خروج امام لا محاله خارج

 يقوم علي اسم الله و البركات

 يميز فينا كل حق و باطل

 و يجزي علي النعماء و النقمات

  (آرامبخش دل من قيام امامي است كه آمد نش  حتمي است. او به نام خدا و بركات او قيام مي كند. و در ميان ما هر حقي را از باطل تميز مي دهد. و هر نعمت و نقمتي را پاداش دهد.)

 حضرت امام رضا (ع) سخت  گريست. آنگاه به جانب من  رو  كرد  و  فرمود: اي خزاعي! روح القدس، باز با توا ين دو بيت را خواند. مي داني اين امام كيست و كي قيام مي كند؟

 عرض كردم: آقا! نه. من همين قدر شنيده ام كه امامي از شما قيام مي نمايد، زمين را از لوث فساد پاك مي كند و آن را از عدل آكنده مي سازد همانگونه كه از ظلم پر شده است.

 فقال (ع):‌ يا دعبل! الامام بعدي محمد ابني و بعد محمد ابنه علي و بعد ابنه الحسن و بعد ابنه الحجه القائم المنتظر في غيبته المطاع في ظهوره ، لو لم يبق من الد نيا الا يوم واحد، لطول الله ذلك اليوم حتي يخرج، فيملاها عدلا كما ملثت جوراً...... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 بعد حضرت فرمود: اي دعبل! امام بعد از من، فرزند م  محمد است و بعد از او،‌ فرزندش علي، و بعد از او پسرش حسن و پس از حسن، پسرش حجت قائم، امام است كه (اهل ايمان) در زمان غيبتش انتظار او را مي كشند و هنگام ظهورش از ا و فرمانبرداري مي كنند. اگر از عمر دنيا جز يك روز باقي نماند، خداوند آن روز را به قدري طولاني مي گرداند تا او قيام كند، و جهان را پر از عدل كند، همانگونه كه از ظلم پر شده باشد.

 امام زمان (عج) در ر وايات معصومين (ع)

 علي بن جعفر از برادرش حضرت امام كاظم (ع) پرسيد: تفسير آيه «قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين» (بگو: به من خبر دهيد اگر آبهاي (سرزمين) شما در زمين فرو رود، چه كسي مي تواند آب جاري و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟

 ‌سوره ملك،آيه30)

 فقال (ع): اذا فقدتم إمامكم فلم تروه فماذا تصنعون(بحارالانوار. ج 51، ص151 ح 5، به نقل از كمال الدين )

 حضرت فرمود: يعني هرگاه امام خود را از دست بدهيد و ديگر او را نبينيد،‌چه خواهيد كرد؟!

 غيبت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 براي امام زمان (عج) دو غيبت است، غيبت صغري و غيبت كبري،

 غيبت صغري از آغاز امامت آن حضرت، سال 260 شروع مي شود و تا نزديك به هفتاد سال ادامه

مي يابد و پس از آن غيبت كبري آغاز مي شو دكه تاكنون ادامه دارد.

 در زمان غيبت صغري، چهار نفر نايب مخصوص، واسطه ميان آن حضرت و شيعيان بودند. اسامي آنان به ترتيب زير است:

 1-  ابوعمرو عثمان بن سعيد العمري،  وي از يازده سالگي در خدمت امام هادي(ع) بوده و از طرف آن حضرت و بعد از سوي امام حسن عسكري (ع) و سپس امام زمان عجل الله  تعالي فرجه الشريف، وكالت داشته است. مدت نيابت او ازامام زمان (ع) حدود 5 سال بوده است.

 2-  ابوجعفر محمدبن عثمان العمري كه حدود 40 سال نايب امام زمان (ع) بوده و در سال 304 يا 305 هـ ق از دنيا رفته است.

 3-    ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي كه تا سال 326 هـ ق درحدود23 سال نايب حضرت بوده است.

 4-  ابوالحسن علي بن محمد سمري، وي تا ماه شعبان سال 329 هـ ق به مدت 3 سال نايب امام زمان (ع) بوده است و چند روز قبل از وفات او اين توقيع از جانب آن حضرت برايش ارسال شد:

 بسم الله الرحمن الرحيم، يا علي بن محمد السمري! اعظم الله اجر اخوانك فيك:‌ فانك ميت ما بينك و بين سته ايام؛‌فاجمع امرك و لا توص الي احد، فيقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغيبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن

 الله تعالي ذكره و ذلك بعد طول الامد و قسوه القلب و امتلاء الارض جوراً....... (بحارالانوار. ج 51، ص 361، ح 7، به نقل از غيبت شيخ طوسي و  كمال الدين )

 بسم الله الرحمن الرحيم. اي علي بن محمد سمري! خداوند در مرگ تو به برادرانت پاداش فراوان عطا فرمايد، چرا كه تو تا شش روز ديگر خواهي مرد، پس به كارهاي خود رسيدگي كن و به هيچ كس به عنوان جانشين خود وصيت منما كه غيبت كامل واقع شده است، و من ظهور نخواهم كرد مگر بعد از اذن پروردگار عالم، و اين بعد از گذشت زمانهاي طولاني و سنگ دل شدن مردم و پر شدن زمين از ستم خواهد بود.

  نواب اربعه

  عن هاني التمار قال: قال لي ابوعبدالله (ع) إن لصاحب هذا الامر غيبه، فليتق الله عبد و ليتمسك بدينه. (بحارالانوار. ج 51، ص 146- 145، ح 13، به نقل از كمال الدين)

 حضرت امام جعفر صادق (ع) به هاني تمار فرمود: صاحب الزمان را غيبتي است كه در زمان غيبت وي بنده خدا بايد تقواي الهي پيشه كند و دين خود را ازكف ندهد.

  حفظ دين در زمان غيبت

 قال موسي بن جعفر(ع) طوبي لشيعتنا المتمسكين بحبنا في غيبه قائمنا الثابتين علي موالاتنا و البراءه من اعدائنا، اولئك منا و نحن منهم، قد رضوا بنا ائمه و رضينا بهم شيعه و طوبي لهم،‌ هم و الله معنا في درجتنا

 يوم القيامه. (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 حضرت امام موسي كاظم (ع) فرمود: خوشا به حال آن دسته از شيعيان ما كه در غيبت قائم ما به دوستي ما چنگ مي زنند و بر محبت ما ثابت مي مانند و از دشمنان ما بيزاري مي جويند. آنها از ما و ما از آنها هستيم. آنها به ما به عنوان امامانشان  د لبسته اند  و ما نيز از آنها خشنود مي باشيم. خوشا به حال آنان! به خدا قسم، آنان روز قيامت در درجه ما خواهند بود.

 فضيلت شيعيان در زمان غيبت

 عن عبد العظيم الحسني قال: قال محمدبن علي (ع) : افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج.

 (بحارالانوار. ج 51، ص 156،  ح 1، به نقل از كمال الدين)

 از حضرت عبدالعظيم حسني نقل شده است كه گفت:‌حضرت امام جواد (ع) فرمود: بهترين كارهاي شيعيان ما، انتظار فرج امام زمان است.

 ورد في التوقيع بخط مولانا صاحب الزمان (ع) ... اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك

    فرجكم.... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 در توقيعي كه به خط امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف نوشته شده، آمده است:

 براي تعجيل فرج، بسيار دعا كنيد، ‌زيرا خود دعا كردن براي تعجيل فرج، فرج است.

  انتظار فرج

مرحوم سيدبن طاووس در كتاب مهج الدعوات از حضرت صادق (ع) روايت مي كند كه آن حضرت فرمودند:

 به زودي به شبهاتي برخورد مي كنيد بدون اين كه دسترسي به دانش و يا امام هدايت كننده داشته باشيد، هيچ كس ازاين شبهه ها نجات نمي يابد، مگر آن كس كه دعا كند به دعاي غريق؛ راوي پرسيد: دعاي غريق چيست؟‌حضرت فرمودند:

 يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك. (صحيفه مباركه مهديه، ص 221، به نقل از مهج الدعوات، ص 396)

 زراره از امام صادق (ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند: چون زمان غيبت را درك كردي همواره اين دعا را بخوان:

 اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني. (بحارالانوار. ج 52، ص 147-146، ح70 ، به نقل از اصول كافي و كمال الدين)

 توسل به امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 در توقيعي كه از ناحيه مقدسه امام زمان (ع) براي مرحوم شيخ مفيد نوشته شده، آمده است:

 ...... انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواء واصطلمكم الاعداء فاتقوا الله جل جلاله.... (بحارالانوار. ج 53، ص 175،  به نقل از احتجاج طبرسي)

 ما در رعايت حال شما كوتاهي نمي كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم و اگر جز اين بود،‌ از هر سو گرفتاري به شما رو مي آورد و دشمنان، شما را از ميان مي بردند،‌ پس تقواي الهي پيشه سازيد.

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 مناجات

 

پروردگارا به درگاه تو پناه مي آورم و تو نيز پناهم بخش تا موجودي آزمند و خويشتن دوست نباشم.مگذار که صولت خشم، حصار بردباري مرا درهم بشکند و حمله حسد، مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فروکشاند.


 

پروردگارا روا مدار که سر به دنبال هوس بگذارم و در ظلمات جهل و ظلال، از چراغ هدايت به دور افتم و بيغوله را از شاهراه بازنشناسم.


 

روا مدار که به خواب غفلت فرو افتم و کيفر غفلت خويش ببينم.


 

روا مدار که به خاطر هوس خويش، پاي بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل را بر حق برگزينم.


 

پروردگارا مگذار دامان وجودم به پليدي هاي گناه بيالايد و مگذار که معصيت ها را -هر چه هم کوچک باشد- کوچک بشمارم و نسبت به ملاهي و مناهي بي پروا باشم.


 

روا مدار که طاعت اندک خويش را بسيار ببينم و به خويشتن ببالم و گردن استکبار و افتخار برفرازم.


 

پروردگارا به تو پناه مي برم که به حق خويش اکتفا نکنم و از حد خويش پاي به در نهم و آن چه را شايسته من نيست، تمنا بدارم.


 

به تو پناه مي برم از اين که مظلومي را در چنگال ستم کاران وابگذارم و تا آن جا که قدرت و قوت دام از حمايتش مضايقت کنم.


 

به تو پناه مي برم و از تو مي خواهم که مرا پناه دهي و آتش نخوت و غرور به خرمن اعمال در نيندازي.


 

الهي روا مدار که پنهان ما از پيداي ما ناستوده تر باشد و در وراي صورت آراسته ي ما سيرتي زشت و ناهموار نهفته باشد. يا ارحم اراحمين 

 

|+| نوشته شده توسط غریبه ای آشنا در  |
 
 
بالا


www.irLearn.com

افراد آنلاين: نفر در وبلاگ هستند

>